هذیانهای چند ساله...
هنوز انگار جلوی چشممه؛ شادی عجیبی که ته دلش بود و نگاه سرشار از اون رضایت موقتی و من که نمیفهمیدم... یا شاید نمیخواستم که بفهمم؟ چرا این حس گناهِ چند ساله رو هنوز روی دوشم حس میکنم؟ چرا هنور از به یاد آوردن اون حرف و اون رفتار ِ از سر نخوتم نتونستم خودم رو رها کنم؟ چرا هنور اون چشمای پر از سادگی که تو اون صورت مهربونِ سیاه انگار از خوشحالی میدرخشیدند ذهنم رو انقدر درگیر خودش کرده؟
تا امروز همیشه به یادش میافتادم و هر بار تو بهتی عجیب فرو میرفتم. انگار زمان و مکان همون موقع از حرکت میایستاد و من وسط جمع، یا تو تنهایی های خوذم؛ توی خیابون؛ توی مهمونی؛ توی تاکسی یا هر جای دیگهای به خودم میومدم و خودم رو رها شده میدیدیم از اتفاقی که پیرامونم در حال افتادن هستند و باز اون صورت سیاه و اون چشمهای پر از سادگی و اون نگاه معصومانه همه با هم حمله میکردند به طرفم.
امروز دوباره دیدمش. وسطِ مکالمهء دو نفرهام با اورسته* اومد به طرفم. انگار یه چیزی قراره بهم بگه. باید صبر کنم تا بتونم بنویسمش. باید قوی باشم و نگذارم سادگی و اتفاقاتِ روتین دور و برم، من رو از ساموئل دور کنند... هه.. میبینی؟ براش اسم هم گذاشتم.... ساموئل... ساموئل... از فکرش بیرون نمیام... کی این داستان به آخر میرسه؟
* Oreste اسم یکی از دوستانِ ایتالیاییام هست.