ادامهء هذیانها...
دارم میبینمشون! هر کدومشون یک جایی هستند بالاخره... قشنگ میتونم حالا باهاشون حرف بزنم...!
ساموئل رو میبینم؛ محسن رو هم؛ اون طرف تر ایستاده و بی خیال داره سیگارش رو میکشه. اون گوشه، اون طرف تر آیدین ایستاده و داره با امیر حرف میزنه که حواسش اصلاً به حرفهای آیدین نیست و از دور داره کارلوتّا رو دید میزنه و جرات نمیکنه خودش رو بهش نزدیک کنه. همه هستند! همه! فابیو به امیر نزدیک میشه و بهش یادآوری میکنه که قطار داره حرکت میکنه و باید سوار بشن...
اون دور تر دارم خانوادهء سحری رو میبینم و اشکهای مادر و دلداری های پسرک ۲۰ سالهاش رو که نمیدونند تاوان اشتباهِ چه کسی رو دارند میپردازند...!
ساموئل رو میبینم؛ محسن رو هم؛ اون طرف تر ایستاده و بی خیال داره سیگارش رو میکشه. اون گوشه، اون طرف تر آیدین ایستاده و داره با امیر حرف میزنه که حواسش اصلاً به حرفهای آیدین نیست و از دور داره کارلوتّا رو دید میزنه و جرات نمیکنه خودش رو بهش نزدیک کنه. همه هستند! همه! فابیو به امیر نزدیک میشه و بهش یادآوری میکنه که قطار داره حرکت میکنه و باید سوار بشن...
اون دور تر دارم خانوادهء سحری رو میبینم و اشکهای مادر و دلداری های پسرک ۲۰ سالهاش رو که نمیدونند تاوان اشتباهِ چه کسی رو دارند میپردازند...!
همه هستند. فقط منم که میفهمم کی باید کجا باشه. بالاخره پیداشون کردم. شازده از هیچکدوم از این آدما خوشش نمیاد و بهم یادآوری میکنه دلیل بودنم اینجا چیز دیگهایه. دخترک از دور لبخندی میزنه. از اون لبخندهایی که هم توش شیطنت پنهان شده، هم پره از مهربونی و رفاقت.
همه هستند... عین یه پارتی... فقط فرقش اینه که توی پارتی آدم میخواد واسه چند ساعت از زندگی جدا بشه اما این پارتی، در واقع خودِ زندگیه.
پ.ن: اگر چیزی متوجه نشدید اشکال از شما نیست؛ از منه! هذیونه دیگه... خیلی جدیاش نگیرید!
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۱۶ ساعت 22:6 توسط امیر
|