خیال میکنم...
اینجا زمان انگار کندتر میگذرد ولی من دائم وقت کم میآورم. انگار همهاش باید دوید و دوید و آخر سر هم نمیدانی دنبال چه چیزی میدویدی؟
اینجا زمان کند میگذرد؛ و من دوست دارم خیالپردازیهایم را ادامه دهم.
اما زمان کند میگذرد و صدای موسیقی هیپ هاپ همسایهء بغلی مرا به خودم میآورد...؛
انگار اما آتشی روشن باشد در زیر بالکن طبقهء بالایی ها و کنار سنگفرش حیاط کوچک خانهام و تو نیستی که زیر پنبه هایی که روی برگهای سبز گیاهان و روی درخت خانهء پشتی مینشینند خودت را به من بچسبانی و در حالی که ریز میخندی و نوک دماغت هم از شدت سرما قرمز شده همانطور که لیوان چای را از دستم میگیری، بگویی "چه سرمای لذتبخشی!"
اینجا زمان کند میگذرد؛ و من دوست دارم خیالپردازیهایم را ادامه دهم.
اما زمان کند میگذرد و صدای موسیقی هیپ هاپ همسایهء بغلی مرا به خودم میآورد...؛
انگار اما آتشی روشن باشد در زیر بالکن طبقهء بالایی ها و کنار سنگفرش حیاط کوچک خانهام و تو نیستی که زیر پنبه هایی که روی برگهای سبز گیاهان و روی درخت خانهء پشتی مینشینند خودت را به من بچسبانی و در حالی که ریز میخندی و نوک دماغت هم از شدت سرما قرمز شده همانطور که لیوان چای را از دستم میگیری، بگویی "چه سرمای لذتبخشی!"
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۲۰ ساعت 12:46 توسط امیر
|