نشسته بود و می‌نوشت. صدای جیرجیرک هایی که بروی تلفن همراهش گذاشته بود او را از دنیای خیالی‌اش بیرون کشید. پیام کوتاه را خواند: "به ماه نگاه می‌کنم و به این می‌اندیشم که عاشقم هم ‌اکنون به ماه می‌نگرد و دلخوشم به این خیال."

رفت کنار پنجره و کرکره را کنار داد و به بیرون خیره ‌شد. باران را هیچگاه تا این اندازه منزجر کننده نیافته بود. برگشت و دوباره پشت میز نشست. دوست داشت جوابی بدهد اما امکانش را نداشت. ماه را هم نمی‌توانست ببیند؛
قاب عکس را از روی میز برداشت و به عکس دلدارش خیره شد و با خود زمزمه کرد  "ماه به این زیبایی نیست."