مطالعه میکنیم ۲۱
آن پرده بدجوری مرا به هم ریخت. تازه فهمیدم لبحند پیروزمندانهء کسانی که ملاقات حضوری داشتند برای چه بود. به خودم دشنام دادم که چرا از قاضی درخواست ملاقات حضوری نکرده بودم. فکر میکردم من تحمل این گونه محو شدن تو را نخواهم داشت. به مسوولان التماس کردم که باید ملاقات ما حضوری باشد و آنان میگفتند باید از قبل از قاضی تقاضا میکردید.
آن قدر اصرار کردم تا مجبور شدند نامه مربوط به ملاقات را آوردند و نشان دادند. رویش نوشته شده بود: "ملاقات کابینی!" و دوباره زمان دور دیگری از ملاقات های کابینی به سر آمد و بار دیگر آن پردهء زشت و وحشتناک انسانهایی را محو کرد.
بی تاب بودم. دخترک جوان میخواست مرا آرام کند، گفت: "شاید این بار نوبت شما باشد!"
باز هم نوبت ما نبود. اما این بار متوجه موضوع دیگری شدم. تازه فهمیدم که آن پرده وحشتناک که پایین میآید، چه شوقی در چشمان کسانی که منتظر هستند، موج میزند. شوق این که این بار نوبت آنان است.
آن قدر اصرار کردم تا مجبور شدند نامه مربوط به ملاقات را آوردند و نشان دادند. رویش نوشته شده بود: "ملاقات کابینی!" و دوباره زمان دور دیگری از ملاقات های کابینی به سر آمد و بار دیگر آن پردهء زشت و وحشتناک انسانهایی را محو کرد.
بی تاب بودم. دخترک جوان میخواست مرا آرام کند، گفت: "شاید این بار نوبت شما باشد!"
باز هم نوبت ما نبود. اما این بار متوجه موضوع دیگری شدم. تازه فهمیدم که آن پرده وحشتناک که پایین میآید، چه شوقی در چشمان کسانی که منتظر هستند، موج میزند. شوق این که این بار نوبت آنان است.
نمیدانی چه صحنهء عجیبی بود:
پرده پس از چند دقیقه به همان آرامی بالا رفت. از آن طرف شیشه، سرهایی خم شدند و چشمانی به جستجوی عزیزان خود دویدند. این طرف، عدهای با دیدن عزیزانشان از جای برجهیدند و به طرف کابینها دویدند. ملاقات کننده های دور قبل که چند دقیقه پیشتر، آن پردهء وحشتناک، عزیزشان را از جلوی چشمشان محو کرده بود، هنوز مسخ شده در فضای کابین ایستاده بودند. ملاقات کنندههای جدید با فشار تنه، قبلیها را از کابین بیرون میراندند و آنان قبل از این که لَخت و سنگین دور شوند، نگاهی با حسرت به آن سوی شیشه و به جای خالی عزیزشان که حالا غریبهای با صورت خندان پر کرده بود، میانداختند.
-----------
شنبههای راه راه و ثانیههای سربی - لیلی فرهادپور - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان - ۲۰۰۰ تومان
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۲۹ ساعت 13:5 توسط امیر
|