سوپرمارکت پره از آدمایی که اومدند واسه خرید آخر هفته. تو قفسه ها دنبال روغن زیتون مورد علاقه‌ام می گردم. صدای زنی رو از پشت سرم می‌شنوم: "اون یکی رو بردار!" فکر می‌کنم با من داره حرف می‌زنه. برمی‌گردم و آروم از زیر لبهء کلاهم نگاهی بهش می‌اندازم. تنها نیست. مردی سیه چرده با لباسهایی نسبتاً کهنه و رنگ و رو رفته کنارش ایستاده. هر دو پشت به من و روبه‌روی فریزرها هستند. توی دست‌های مرد بستهء سیب زمینی یخ زده رو می‌بینم. مرد زیر لب غرغر می‌کنه و می‌گه: "چرا؟ چه فرقی دارند مگه؟" زن آروم می‌گه: "اون یکی هفت سنت ارزون تره... بد نیست یه کم به فکر خرج و مخارجمون هم باشیم. چیزی به کریسمس نمونده!"

برمی‌گردم سمت قفسه‌های روغن زیتون و با خودم فکر می‌کنم هفت سنت هم به هر حال مهمه.
روغن زیتونی که می‌خوام رو پیدا می‌کنم و برش می‌دارم و می‌گذارمش توی چرخ دستی‌ام و می‌رم سمت صندوق. آدمهای زیادی تو صف ایستادند. جلوی من مردی ایستاده و روزنامهء ورزشی می‌خونه. ناخودآگاه توجهم جلب می‌شه به عکس دیوید بکهام و این خبر که امروز بکهام اومده به میلان تا از سال میلادی بعد با آث‌میلان بازی کنه. لبخندی می‌زنم... هرچند خیلی بادوام نیست؛ تیتر ستون کناری صفحه برق از چشمهام می‌پرونه:
" ۷۰۰۰ یورو بهای سوییت محل اقامت دیوید بکهام و ویکتوریا"!

هفت سنت؛ و...
 هفت هزار یورو!

* نام یکی از آهنگهای گروه Queen