اصولاً شوهر دادنِ یه دختر کور و کچل ِ هفتاد ساله یا زن دادن به یه پیر پسر دماغو، آسون تر از فارغ التحصیل شدنِ بعضی از آدمهاست!
نه خیر! منظورم به خودم نیست! اون که واقعاً سخت تر از فتح کرهء مریخه!!
این رفیق شفیق ما، سرکار خانوم کیارا بالاخره طی یک سری عملیات انتحاری و  جون به لب آور، یکی از اعضای شریفهء غول (بی ادب منظورم شاخش بود!) رو شکوند و تصمیم گرفت که این تز لعنتی رو بنویسه و حالا امروز هم باید دفاع کنه و بعدش هم ایشالله مبارک بادا و این صوبتا. می‌شه گفت امروز خیلی از بر و بچه های اون سالی که من وارد دانشگاه شدم دارند فارغ التحصیل می‌شن و خب با تموم شدن درس کیارا، فکر کنم تنها کسی که از ورودی ۲۰۰۱ همچنان با قدرت و صلابت و جدیت و استحکام داره به این روند شکست ناپذیر در زمینهء تموم نکردن درسش ادامه می‌ده نویسندهء شخیص همین وبلاگ باشه.

خلاصه که امروز بعد از بیشتر از دو سه سال قراره که کت و شلوار و کراوات رو ردیف کنیم و قیافه‌مون رو یه کم شبیه انسان های نرمال و متمدن بنماییم و بریم به مراسم فارغ شدن ایشون از تحصیلات عالیه در زمینهء موزیکولوژی که معلوم نیست اصولاً به چه دردی می‌خوره!
البته خب، این رفیق ما یه کمی زیادی به قول انگلیسیا کول تشریف داره و اونقدر بی‌خیال و راحته که آدم شاخ در میاره! طوری که مثلاً بقیهء بچه ها از ۶ هفتهء قبل می‌دونستند که نهار روز فارغ التحصیلیشون تو کدوم رستورانه و چند نفر دعوت هستند و شب اگر قرار باشه جشن و پارتی و اینا بگیرند، از مدتها قبل برنامه ریزی می‌کنند و اینا... ولی خب، ایشون اساساً خیلی به هیچ عضوی از بدنش هم نیست که حالا فردا روز مثلاً مهمیه و اینا...
مثلاً تازه دیروز بهم زنگ زده که پاشو بیا می‌خوام لباس انتخاب کنم و اینا. خب ما هم که اصولاً خراب رفیق! کلاً مراسم خنده داری بود؛ اینکه مثلاً این آدم رو با لباس رسمی بخوای ببینی! من بودم و نیکولا، دوست پسرش، و کیارا هی می‌رفت اون اتاق لباس عوض می‌کرد هی میومد این اتاق و ما هم هی سر به سرش می‌ذاشتیم. آخرش هم یه لباس سیاه انتخاب کرده بود که به قول نیکولا شده بود عین این زن‌های بیوهء سیسیلی!!
برای نهار امروز هم اگر من نبودم یحتمل می‌خواست باد هوا بده به خورد فک و فامیلش! آخر شب با هزار بدبختی یه رستوران براش پیدا کردم و زنگ زدم برای رزرو کردن و خلاصه که ختم به خیر شد.
امروز هم کلی خواهیم خندید مطمئناً! به غیر از ما یکی دو تا از بچه های یونانی دانشگاهمون هم فارغ التحصیل می‌شن که اصولاً وقتی این یونانی ها به هم میافتند، حکم آذری های تهران رو دارند و دیگه نه ایتالیایی می‌فهمند چیه، نه کسی دیگه براشون مهم می‌شه!!

مطمئناً روز خنده داری خواهد بود.... البته اگر من به خودم بیام و به جای اینکه با پیژامه بشینم اینجا و اینا رو بنویسم، زودتر برم حموم و حاضر بشم برای رفتن به دانشگاه!! چون اگر ولم کنند یحتمل می‌خوام تا فردا روده درازی کنم لابد!