اهالی موزیکولوژی دانشگاه ما اون زمانی که ما پامون رو باز کردیم به این دانشگاه خیلی همچین تو قیافه و جدی بودند طوری که آدم نمی‌دونست اینا سر و کارشون هر روز با هنریه که روح رو تلطیف می‌کنه (مثلاً) یا با هندسه و جبر و مثلثات و فیزیک نظری...‍‍!!
برای همین انتظار یه سری رفتارها رو از این قشر داشتن مثل این می‌مونه که از کسی مثل ده‌نمکی انتظار داشته باشی معادلهء سه مجهولی که نه، دو مجهولی هم نه، که تک مهجولی حل کنه!! یا مثلاً هنرپیشهء جان لاک توی سریال لاست براتون بندری برقصه یا مثلاً جویی توی فرندز نقش یه شیمیدان رو بازی کنه!!

بگذریم!
دو سه شب پیش که مهمونی فارغ التحصیلی بعضی از بچه های موزیکولوژی بود، برای من یکی از به یاد موندنی ترین شبهایی بود که تو این چندسالی که اینجا اقامت دارم، تو ذهنم مونده. آخرین باری که انقدر خوش گذشته بود، اگر اشتباه نکنم مربوط می‌شه به چهارسال پیش که فرانچسکو هنوز زنده بود و بعد از کنسرت دانشجویی با بچه ها رفتیم به یکی از کافه های سنتی شهر و تا دو نصف شب چند نفر پشت پیانو بودند و یکی دو تا هم روی میز ضرب گرفته بودند و آهنگای قدیمی و سنتی ایتالیایی رو می‌زدند و می‌خوندند.

پریشب وقتی نیکولا ویلنسل دستش گرفت و یورگوس آکاردئونش رو گذاشت رو زانوش و هراچا، ویلن دستش گرفت، فکرش رو نمی‌کردم دور هم نشستن سه چهار تا از بچه های موزیکولوگ و سازندهء ساز (لیوتایو) بتونه انقدر مهمونی رو گرم کنه. از موسیقی یونانی گرفته تا ترانه های روسی و ارمنی و ناپلی و تانگوی آرژانتینی و ... همه و همه کاری با این جمع کرد که کسی رو نمی‌تونستی پبدا کنی که از خود بی‌خود نشده باشه.
اونجا بود که فهمیدم هرچی تا حالا خوندی رو باهاس بریزی دور و گاهی اوقات باید اون کت شلوار و کراوات رو بی‌خیال شی و بدونِ اینکه فکر کنی کی داره خارج می‌زنه یا کی کجا رو اشتباه کرده یا اینکه ریشهء این آهنگ به کدوم ترانهء عبری برمی‌گرده و اینا، خودت رو بسپاری به دست ریتم و ملودی و آواز کلودیو که O sole Mioرو با تمام وجود می‌خونه و غرق بشی تو لذت رقصیدن اون ایتالیایی و اون ارمنی و اون ایرانی و اون روس که مرز و زبون و تاریخ براشون اهمیتی نداره و چیزی که همه رو به هم وصل می‌کنه موسیقیه و صوت و یکرنگی‌یی که از پس همون صداها بوجود میاد.
اونجا نیکولایی که در حد فلان ارکستر سمفونیک، ویلنسل می‌زنه و با مهارت تمام دستش رو روی این ساز بی نظیر بالا و پایین می‌کنه، دیگه براش مهم نیست که الان چه استیلی باهاس داشته باشه و یهو می‌بینی که ساز رو عین گیتار می‌گیره بغلش و شروع می‌کنه به همراهی کردنِ ولادیمیر که آکاردئون رو از دست یورگوس گرفته و با وجود اینکه خدا نعمت درک کردن رنگ و نور رو ازش دریغ کرده، دقیقاً همین آدم نابینا باهاس رنگ و نور و زیبایی رو بهمون هدیه بده.

وقتی موسیقی بی نظیر زوربای یونانی همراه می‌شد با رقص خودجوش چند نفر از بچه هایی که تا همین چند ساعت پیش انگار عصا قورت داده بودند، می‌فهمیدی چه قدرتی پشت اون صدا و ملودی قرار داره طوری که می‌تونه هر کسی رو از هر نژاد و ملیتی که هست از خودش بی خود کنه.
تمام مدت دو چیز آزارم می‌داد؛ یکی اینکه دوربینم رو همراه نداشتم تا از اون  همه زیبایی فیلم بگیرم و مهم تر از اون، نبودن دخترکی که می‌دونستم حضورش اونجا و اون موقع می‌تونست برای من اون شب رو خاطره‌انگیزتر کنه.