نزدیکای غروب بود.
روی مبل و صندلی های کافه ولو بودیم. دیمیترا گفت: نمی‌دونستم ایرانی هستی!
گفتم: چطور؟
داویده انگار بخواد جای اون جواب بده گفت: آخه من ِ سیسیلی بیشتر از توی ایرانی شبیه شرقی‌هام!
یورگوس و استلا تایید کردند.
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: جغرافی خیلی مهم نیست! به خصوص که هر پنج تای ما به شدت به هم شبیه هستیم... هم شما یونانی ها، هم توی سیسیلی و هم من ایرانی رفتارها و نوع دید و برخوردمون نسبت به مسائل یه جورایی خیلی نزدیکه!
دیمیترا گفت: آره. جالبه که بدونی من تز پایان نامه‌ام رو دربارهء حق ایران برای داشتن انرژی هسته‌ای نوشتم.
تعجب کردم! تو نگاهم سوال رو خوند! ادامه داد: من فارغ التحصیل رشتهء حقوق اروپا هستم و برای پایان نامه‌ام این موضوع رو برداشتم و اتفاقاً خیلی توی دانشگاهمون ازش استقبال شد. برای من این پافشاری ایران برای احقاق حقش خیلی جالب بوده و هست.
سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم. مونده بودم چی بگم. یورگوس گفت: من برای رییس جمهور شما احترام زیادی قائلم.
داویده هم سری تکون داد و گفت: تنها کسیه که تونسته جلوی آمریکا محکم بایسته و حرفش رو بزنه!
استلا بهم گفت: ساکتی.... چیزی نمی‌گی؟
نوشیدنی‌ام رو که مخلوطی بود از چند تا آبمیوهء مختلف برداشتم و گفتم: به سلامتی حقیقت!