جرقهء این یادداشت رو دیروز آرتمیس با نوشتن این پُستش زد.
خیلی وقتها پیش اومده که یکی برگشته بهم گفته اون اولها که باهات آشنا شده بودم به نظرم آدم خیلی مغرور و خودخواهی میومدی، انگار از دماغ فیل افتاده باشی و اصلاً بهت نمیاد انقدر خاکی و خودمونی باشی!
راستش قبل تر ها خیلی بهم برمی‌خورد وقتی یکی فکر می‌کرد من خودم رو دارم می‌گیرم یا مثلاً براش کلاس می‌ذارم (نمونه اش همین دو سه روز پیش که یکی از همکلاسی های دورهء راهنمایی تو فیسبوک پیدام کرده بود و برام یه نامه هم نوشته بود که یادت میاد اون موقع ها رو و یادت میاد که مثلاً عکس فوتبالیست ها رو جمع می‌کردیم و این وسط مسط های یادآوری‌هاش برگشت و گفت:"یادت میاد چقدر خودت رو می‌گرفتی و فکر می‌کردی با کلاسی؟")
اولاً که من این طرف رو کلاً یادم نمیومد و هنوز هم نمیاد! حتا اگر هم یادم میومد باز هم هرچی فکر می‌کنم می‌بینم که به نظر خودم کسی نبودم که خودش رو بگیره و بخواد احساس باکلاس بودم بکنه (یکی بیاد این وسط، این باکلاس بودن رو معنا کنه البته تا ببینیم درد رفقا چیه اصولاً)؛ به خصوص تو دوران راهنمایی که اعتماد به نفسم در حد منفی بی نهایت بود و تازه از وقتی وارد دبیرستان شدم، با توجه به اینکه دور و بری هام به خاطر رشد فیزیکی ِ غیرعادی‌ام ناخواسته ازم حساب می‌بردند (لقبم بچه غول بود!) یه کم، اون هم در حدی خیلی پایین اعتماد به نفسی معمولی پیدا کرده بودم و می‌تونستم گاهی اوقات دهنم رو برای ابراز عقایدم باز کنم.
البته برای خود من هم پیش اومده که این حس رو نسبت به بعضی از آدمهای دور و برم داشته باشم؛ نمونه‌اش همین کیارا که یکی از صمیمی ترین دوستام هست که اون روزهای اول دانشگاه به نظرم یکی از Snob ترین آدمهای ممکن میومد؛ از اینایی که به پشتشون می‌گن "نیا، بو میدی"!!!
در حالی که بعد از یه کم سر صحبت باز کردن و یکی دو بار قهوه خوردن و جزوه رد و بدل کردن دیدم این آدم اصولاً انقدر خجالتیه که نحوهء برخوردش یه جورایی باعث می‌شه این پیشداوری بوجود بیاد و اینطور که خودش می‌گفت و هنوز هم می‌گه، من تنها کسی نبودم و نیستم که اینطور فکر می‌کنم.

معمولاً عدم شناخت و درک درست از یک طرف و انتظارات بی مورد و زیادی از یه طرف دیگه، همراه با چاشنی ِ عدم اعتماد به نفس کافی، باعث می‌شه این سوءتفاهم ها و سوءبرداشت ها بوجود بیاد. مثلاً اگر به فرض نوشته های یک وبلاگ‌نویس رو دنبال می‌کنیم و هی براش کامنت می‌ذاریم و دوست داریم ببینیمش و اون وبلاگنویس مثلاً به قول خودمون بیاد و کلاس بذاره و خودش رو بگیره و جواب نده یا مثلاً وعده وعید بده و اینا، با خودمون فکر می‌کنیم که طرف داره خودش رو می‌گیره و حالا چهاربار محلش گذاشتیم فکر کرده کیه...! در حالی که اون آدم هم زندگی شخصی‌یی داره و شاید حد و مرزهایی تو انتخاب روابطش وجود داشته باشه یا اصولاً توی یه برههء زمانی خاص و ویژه‌ای باشه که بخواد کمتر با دیگران ارتباط داشته باشه یا هزار و یک دلیل دیگه....!

نمونه‌ای که آرتمیس نوشته بود، البته خیلی واضح و روشن نیست. در واقع اون کسی که برای آرتمیس اون کامنت رو گذاشته بود، طوری نوشته بود که خوانندهء بی طرف نمیتونست دقیقاً در جریان مسائل قرار بگیره؛ یا شاید چون فکر می‌کرد روی صحبتش با نویسندهء اون وبلاگ هست، لزومی نداره طوری بنویسه که بقیه هم چیزی از این حس قدیمی‌اش نسبت به آرتمیس بفهمند؛ البته خب تا حدی هم طبیعیه و انتظاری هم بیشتر از این نباید داشت.
مساله اینه که از دیروز تا حالا، ... که در واقع از وقتی من هم نمونهء مشابهی رو همین دو سه روز پیش تو فیسبوک دریافت کردم (که اون بالا توضیحش رو نوشتم) ذهنم یه کمی درگیر این مساله شده که اساساً حریم اینکه به خودمون اجازه بدیم و بر اساس مسائل سطحی و عادی، با شناختی بسیار سطحی نسبت به اطرافیانمون قضاوت کنیم چیه. این مساله یه کم پیچیده به نظر میاد و بد نیست بیشتر نسبت بهش حساسیت نشون داد چرا که به نظر من می‌تونه تو شکل دادن شناختمون از پدیده‌های بیرونی‌یی که هر روزه باهاشون سروکار داریم خیلی مهم باشه ولی در خیلی از مواقع حالا بنا به شرایط زمانی و گرفتاری های فکری و کاری و ... بی تفاوت از کنارش رد میشیم طوری که دیگران رو معمولاً طوری می‌بینیم که، اون شکلی نیستند؛... بگذریم از اینکه خیلی از این دیگران رو اصولاً نمی‌بینیم!
-----------
من مدتیه که اون چهرهء لبخند به لب رو از خودم دور کردم! اونایی که من رو از نزدیک دیده‌اند می‌دونند که من همیشه نیشم بازه و اساساً با هرکسی هم که نشناسم با لبخند و خوشرویی برخورد می‌کنم،... یا بهتره بگیم اینطوری بوده! الان وقتی می‌بینم به منی که همیشه با دیگران خوشرو و خندان بودم این اتهام زده می‌شه (نمونهء اون نامهء فیسبوکی یکی از هزارها بوده البته!) که خودت رو می‌گیری و کلاس می‌ذاری و ...، خب ترجیح می‌دم دست کم این مساله تبدیل نشه به آش نخورده و دهن سوخته.
الان مدت زیادیه که وقتی از خونه میام بیرون طوری اخم می‌کنم و قیافهء جدی به خودم می‌گیرم که گاهی اوقات آدمهای ناشناس کوچه و خیابون یه جورایی می‌ترسند! باور کنید جدی می‌گم،... این ترسیدنه یه جورایی خودم رو به خنده می‌اندازه!
البه این تغییر فقط ظاهریه تا اگر فردا دوباره جمله هایی از این دست شنیدم حداقل ناراحت نشم و با خودم بگم "همینه که هست! خودم خواستم بقیه در موردم اینطور فکر کنند! بذار فکر کنند!"

هرچند جدی بودن و شوخی نکردن با رفقا و دوستان کار سختیه که من از پسش بر نمیام اما دیگه دلیلی نمی‌بینم با هر کسی که نمی‌شناسم طوری برخورد کنم انگار برادر یا خواهرمه.
فعلاً همین!

پ.ن: حس می‌کنم این بحث می‌تونه ادامه‌دار و چند طرفه باشه. دوست دارم عقیدهء دیگران رو هم در این مورد بدونم و ببینم کجای کار اشتباه می‌کنیم که این پیشداوری ها رو وارد ذهنیتمون نسبت به افراد دور و برمون می‌کنیم بدون اینکه اساساً از اونها شناختی حتا معمولی داشته باشیم. بد نیست اونایی که اینجا و وبلاگ آرتی رو می‌خونند هم در همین زمینه تو وبلاگشون یا تو کامنتدونی من یا آرتمیس نظرات و مسائل شبیه به اینی که براشون پیش اومده رو بنویسند تا ببینیم می‌تونیم حداقل از نظر شخصی (هر کس برای خودش) ریشهء این سوءتفاهم ها رو پیدا کنیم یا نه.