آدم معمولی
به پدربزرگ گفتم: سخت تر از اونی بود که فکر میکردم. فکر نمیکردمطراحی کاراکتر یه شخصیت داستانی انقدر سخت باشه.
پدربزرگ بهم گفت: کاراکترت چه ویژگییی داره؟
گفتم: یه آدم معمولی!
گفت: یعنی مثلاً قدرت خارقالعادهای نداره؟
جواب دادم: نه!
پرسید: یا مثلاً یه خصوصیت منحصر به فرد یا شیوهء زندگی خاص یا محیط فوقالعاده عجیبی که توش داستان داره میگذره...
گفتم: نه! یه آدم معمولی توی یه محیط کاملاً معمولی با یه سری اتفاقات نسبتاً عادی...
سری تکون داد و گفت: خب همینه که سخت میشه دیگه!
سرم رو به علامت نفهمیدن تکون دادم!
ادامه داد: طراحی شخصیتی که خیلی عجیب و غریبه خیلی راحته... چون راحت میشه فهمیدشون؛ عین گفتن یه دروغ بزرگ میمونه که همه باورش میکنند؛ راحت میشه حسّشون کرد. اما درک کردن آدمهای معمولی خیلی سخت تره،... شاید بهش گفت که حتا غیر ممکنه.
پدربزرگ بهم گفت: کاراکترت چه ویژگییی داره؟
گفتم: یه آدم معمولی!
گفت: یعنی مثلاً قدرت خارقالعادهای نداره؟
جواب دادم: نه!
پرسید: یا مثلاً یه خصوصیت منحصر به فرد یا شیوهء زندگی خاص یا محیط فوقالعاده عجیبی که توش داستان داره میگذره...
گفتم: نه! یه آدم معمولی توی یه محیط کاملاً معمولی با یه سری اتفاقات نسبتاً عادی...
سری تکون داد و گفت: خب همینه که سخت میشه دیگه!
سرم رو به علامت نفهمیدن تکون دادم!
ادامه داد: طراحی شخصیتی که خیلی عجیب و غریبه خیلی راحته... چون راحت میشه فهمیدشون؛ عین گفتن یه دروغ بزرگ میمونه که همه باورش میکنند؛ راحت میشه حسّشون کرد. اما درک کردن آدمهای معمولی خیلی سخت تره،... شاید بهش گفت که حتا غیر ممکنه.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۲/۱۹ ساعت 11:48 توسط امیر
|