طبیعت را انسان آنطور که هست قبول می‌کند؛ یعنی مجبور به قبول کردنش است چرا که قدرت مبارزه با آن را در خود نمی‌یاید؛ اما در برابر راز و رمز با آنکه در پاره‌ای از اوقات قدرت مبارزه با آن را ندارد و صرفاً در جهت پیدا کردن توضیح و دلیلی برای اتفاقاتی یحتمل عجیب می‌گردد، همواره نوعی سوال و چرایی وجود دارد چون با اصل و جبری که انسان آن را به نام طبیعت شناخته است در تضاد قرار می‌گیرد.
انسان با حماقتی ظریف به این نکته توجه نمی‌کند که طبیعت، خود رازی است که تنها به دلیل عادات هر روزه و روندی کاملاً مشخص و از پیش تعیین شده، آدمی را از کنجکاوی برای رمزگشایی از آن محروم می‌کند، یا شاید بهتر باشد بگویم آدمی را از فکر کردن به آن منصرف می‌کند تا جایی که طلوع خورشید از شرق و غروبش در غرب را بدون طرح کردن کوچکترین سوالی تنها می‌پذیرد و نهایت کنجکاوی اش به این ختم می‌شود که این خورشید نیست که در حرکت است، که زمین به دور آن می‌چرخد! اما همین چرخیدن زمین به دور خورشید چرا اصولاً وجود دارد و چه رازی پشت این حرکت دائمی وجود دارد که کسانی که در آن روزگار می‌گذرانند به آن بی توجه‌اند؟
مذهبیون که برای تمامی مقولات جوابی حاضر و آماده دارند، دلایلی گوناگون ارائه می‌کنند که پرداختن ِ دوباره به آنها تنها اتلاف وقت است؛ اما شاید اگر آدمی این قدرت را در خود می‌دید تا به غایت همین پدیده‌های طبیعی نزدیک تر شود، شاید قضیه از یک شوخی معمولی فراتر نرود؛ همانگونه که در فلان فیلم یا سریال یا داستان می‌بینیم که بسیاری از اتفاقات که در زمان وقوعشان ما را تا حد بی قراری  و اضطراب پیش برده‌اند، در واقع معلول پدیده یا پدیده‌ هایی بودند که در پایان آن فیلم یا داستان برای مخاطب پیش پا افتاده بودنشان آشکار می‌شود.