روی مبل های راحتی کنار پاسیو نشسته بودیم. بوی قهوه، خانه را گرفته بود و شیرینی های روی میز از عصری پُر آرامش در میان جمع دوستانه‌مان خبر می‌داد. گربهء سیاه و سفید صاحبخانه را دیدم که در پاسیو مشغول بازی کردن با جسمی سبزرنگ بود. با کمی دقت متوجه شدم که مارمولکی را در دهان دارد و مدام جانور بیچاره را به زمین می‌اندازد و تا او کمی مزهء رهایی را می‌چشد دوباره با حرکتی سریع او را به دهان می‌کشد و جانور بیچاره دائم برای رهایی از دست گربهء بازیگوش دست و پا می‌زند.
دوستی که کنارم نشسته بود همانطور که فنجان قهوه را از روی میز برمی‌داشت با خنده گفت: نگاه کنید. گربه داره با مارمولک بازی می‌کنه. چقدر خنده دار!
همه لبخندی زدند. کسی متوجه نبود مارمولک بیچاره چقدر برای رها شدن از دست گربهء سیاه و سفید صاحبخانه تلاش می‌کرد. آرام آرام همه‌مان بازی های گربه را با مارمولک از یاد بردیم و بحث کشیده شد به خاطرات و مسائل روزمرّه.
بعد از چند دقیقه صدای داد و بیداد گربهء سیاه و سفید صاحبخانه توجه همه را به سمت پاسیو منحرف کرد. مارمولک بیچاره توانسته بود قسمتی از پنجهء دست راست گربه را گاز بگیرد و با سماجت آن قسمت را در دهانش نگه داشته بود؛ این بار، این گربهء صاحبخانه بود که برای رهایی دست راستش زور میزد و بالا و پایین می‌پرید. همه به خنده افتاده بودیم از این بازی که تبدیل شده بود به مجادله. گربهء صاحبخانه در نهایت توانست دست راستش را از دهان کوچک مارمولک بیرون بکشد و بلافاصله شروع کرد به ضربه زدن به سر و بدن جانور بیچاره که نمی‌دانست به چه جرمی بازیچهء دست گربهء زبان نفهمی شده و نمی‌تواند با خیال راحت در باغچهء حیاط بغلی بازی کند. مارمولک بیچاره مدام از زیر ضربه‌های گربهء صاحبخانه به سمت در بزرگ شیشه‌ای که نشیمن خانه را از پاسیو جدا می‌کرد می‌آمد، انگار از ما انتظار کمک داشته باشد. یکی دو نفر از دختران حاضر در جمع با دیدن مارمولک روی شیشهء پنجره شروع کردند به جیغ و داد کردن و پسرها هم دائم از این اتفاقات می‌خندیدند و کسی حواسش نبود که ضربه‌های گربه به مارمولک آنقدر کاری بودند که مارمولک دیگر سبز نبود و خون، تمام بدنش را گرفته بود. 
گربهء سیاه و سفید صاحبخانه آخرین ضربه ها را به مارمولک بیچاره وارد کرد و بعد از اینکه از مرگ جانور بیچاره مطمئن شد او را به دهان گرفت و به گوشه‌ای برد و شروع کرد به بازی کردن: جسم بی جانِ مارمولک را هم رها نمی‌کرد و گویی برای اینکه نشان دهد چقدر قوی و مقتدر است، دائم او را به دهان می‌گرفت و به زمین می‌انداخت و با دستانش به این طرف و آن طرف پرت می‌کرد و دوباره به سمتش خیز بر می‌داشت و همان کار را تکرار می‌کرد. 
صحبت بین دوستان به همان مسائل قبلی کشیده شده بود و همه این بازی مرگ‌بار بین گربهء سیاه و سفید صاحبخانه و مارمولک سبزرنگ را از یاد برده بودند؛ من اما هر چند ثانیه یه بار نگاهم ناخودآگاه به سمت پاسیو کشیده می‌شد و با دیدن خون مارمولک بیچاره کنار دهان گربه چندشم می‌شد. دیگران همچنان در حال تعریف کردن خاطرات و مسائل رورمرّه‌شان بودند.
***
چند ساعت گذشت؛ گربهء سیاه  و سفید صاحبخانه گوشه‌ای دراز کشیده بود و جسد بی‌جان مارمولک سبزرنگ در گوشهء دیگر پاسیو افتاده بود. صاحبخانه در شیشه‌ای بزرگ پاسیو را باز کرد روبه‌روی گربه به زمین نشست و شروع کرد به نوازش کردنش. با هر حرکت دست چشمان گربه تنگ‌تر می‌شد و سرش به پایین خم می‌شد. صاحبخانه لبخند بر لب داشت؛ انگار فراموش کرده باشد که مارمولک بیچاره‌ای آن گوشهء پاسیوی خانه‌اش افتاده است. گربهء سیاه  وسفید هر چند وقت یک بار زبانش را درمی‌اورد تا خون را از دور دهانش پاک کند.
دوستان، کنار دستم همچنان مشغول تعریف کردن خاطرات و مسائل روزمرّه بودند.