تعلیق و حرکت
شاید اگر دنیای دیگری پس از مرگ وجود داشته باشد، جهنم را به برزخ ترجیح بدهم؛ دست کم آدم تکلیفش با یک عذاب ابدی معلوم است و روزی هزار بار زنده نمیشود تا بمیرد، مانند این روزهایی که با اولین تابش نور خورشید انگار دوباره زنده میشوم تا زندگییی پر از تنش و اضطراب را تجربه کنم و آخر شب جانم بالا بیاید تا بخوابم؛ خوابی که برادر مرگ است.
اما گویی همین برزخ است که انسان را میسازد و هر روز او را قدمی جلوتر میبرد، به سوی بهشت یا جهنم جلو رفتن دیگر اینجا اهمیتی ندارد؛ نفس این حرکت، نفس این جلو رفتن است که ارزشمند است باید آن را قدر دانست و ستود. هر ضربهء محکم، واکنشش یک قدم به جلو است تا یاد بگیریم رشد کردن را.
تنها احمق ها هستند که از زور ترس و نادانی قدم برنمیدارند؛ آنها حتا نمیدانند باید به جلو رفت یا به عقب، اما شکی نیست که باز میمانند. ثابت و کور و تنها در جایگاه قبلیشان میمانند، در همان دایرهء بستهء سرشار از ترس و حماقت.
جا ماندهاند؛ آنها مدتهاست که جا ماندهاند و فقط کسی که معنای حرکت را درک میکند، خواهد توانست عمق آن ترس و جهل را از دور تماشا کند و به خود ببالد که دست کم بدل نشده به مردابی ساکن و بد بو که اطرفانیانش را شاید در خود ببلعد.
روان بودن، در حرکت بودن، و جاری بودن است که زندگی را معنا میبخشد حتا اگر آخرش به آنجایی ختم نشود که انتظارش را داشتهایم؛ حتا اگر نتوانیم اصولاً به جایی برسیم، که رسیدن، خود آغاز یک راه نو و یک حرکت جدید است.
بیایید هیچوقت به جایی نرسیم.