چه چیزی باعث می‌شود تا از اتفاقی که عملاً خشن و نادرست است تا این اندازه خوشحال باشم؟ اینکه یک آدم دیوانه‌ای پیدا شده و وسط جمعیتی در میلان به نخست وزیر ایتالیا طوری حمله کرده که قسمتی از صورتش خون‌آلود شود کجایش خوشحال کننده است؟
امانوئله حرف خوبی می‌زد؛ می‌گفت این را برای دشمنم هم نمی‌خواهم که اینطور مورد حملهء فیزیکی قرار گیرد. موافقم؛ با این ایده و این طرز تفکر کاملاً موافقم و ذره‌ای شک ندارم که کلاً از پس هیچ حملهء فیزیکی‌یی برنخواهم آمد. اما چه چیزی در اتفاق دیروز عصر وجود داشت که تا این حد احساس خوشحالی و سرمستی به ما (جمعیت حاضر در کافهء دیروز که هر چند دقیقه یک بار با دیدن این تصاویر روی موبایل‌ها فریاد شادی می‌کشید) داد؟ 

از اینکه بخشی از وجودم از دیدن صورت خونین برلوسکونی خوشحال بود از خودم خجالت می‌کشم اما واقعاً دست خودم نیست و نمی‌توانم کودک درونم را ساکت کنم؛ درست هم نیست،... یعنی انصاف هم نیست که ساکتش کنم. بگذاریم خوشحال باشد از دیدن اینکه بت بزرگ و غول بادشده با تبلیغات، آدمی کثیف و هرزه، با زبانی گزنده که بیش از هر چیز به سفسطه و توهین باز شد، حال حیران است از اینکه چه راحت کسی پیدا شده و صورتش را داغان کرده؛ صورتی که برای خوب نمایش دادنش میلیون ها یورو خرج کرده بود: از کشیدن پوست و عمل ِ دماغ و گونه بگیرید تا کاشتن مو و ...!

تعارف نباید داشت؛ خوشحال شدم، یا بهتر بگویم، ارضا شدم از شنیدن چنین خبری و دیدن آن تصاویر. ارضا شدنی در حد و اندازه‌های آن پایان‌بندیِ بی نظیر آخرین فیلم تارانتینو که به تو این قدرت را می‌داد تا به گذشته‌ای نه چندان دور برگردی و حساب موجود پستی مثل هیتلر را برسی.
نه! من آدم شعارهای روشنفکرانه نیستم و جایی که از خورد شدن یک موجود پست لذت می‌برم، آن را جار می‌کشم؛ هوار می‌زنم و نمی‌توانم پنهانش کنم که هرچقدر هم از لحاظ اعتقادی با رفتاری این چنین مخالف باشم، اما باز موجودی هست در درونم که خوشحال است، راضی است و ذوق هم کرده و دوست داشته این صحنه را از نزدیک می‌دیده؛ تازه دوست داشته کنار دستش تخمه و آجیلی هم می‌بود تا نمک داستان بیشتر بشود!