اساساً از موارد تاسف‌بار هم‌خانه شدن با یک دانشجوی موزیکولوژی که دست برقضا خواننده هم هست، این می‌باشد که شما به هنگام خلوت با خود و تلاش در جهت برون‌ریزیِ تراوشات موسیقایی‌تون با بحران عظیم صدا مواجه می‌شوید به طوری که بیش از آنکه خود آهنگسازی کنید، به آهنگ خواندن های هم‌خانهء محترمه گوش جان می‌سپارید و تمام حس و حال موسیقی نویسی را از دست می‌دهید و دو دست خود را بر سر همی می‌کوبید که آخر این چه غلطی بود من کردم که تنهایی در خانهء قبلی را رها کرده و ذوق موسیقی‌نگاری را در خود خفه کردم؟

خلاصه که اگر فردا پس فردا ما آهنگساز معروفی شدیم، بدانید که خیلی کارمان همچین درست بوده؛ اگر هم نشدیم گناهش رو بندازید گردن این هم‌خانهء عزیز که موقع کتاب خواندن و ظرف شستن و مسواک زدن و بقیهء امور منقول و نامنقولِ روزانه، دایم در حال زمزمهء این یا آن ملودی از فلان یا بیسار اپرای پوچینی یا وردی یا دیگران است!