وقتی خلق می‌کنی، وقتی می‌نویسی، وقتی می‌سازی،... یکی از آزاردهنده ترین مسائل انتخاب زبان است؛ یعنی نوع گویش، شیوهء انتقال احساسات درونی و به زبان ساده‌تر، مکالمهء هنری، یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام بوده.
اینکه کدام سازها را متناسب با کدام شیوه از بیان انتخاب کنی؛ اینکه چه تنالیته‌ای را یکی پس از دیگری سوار کنی طوری که به وحدت کار و کلیّت آن ایده‌ای که از اول در ذهنت داشتی لطمه‌ای وارد نشود؛ اینکه چه شیوه‌ای از هارمونیزه کردن موسیقی خودش را به تو غالب می‌کند (همیشه در مقابل هارمونی بازنده بوده‌ام)؛ اینکه خط‌های ملودی را چطور و با چه تفکر از پیش تعیین شده‌ای باید بسط دهم و تمام اینها به نظر مسخره است و حتا به هنگام شنیده شدن موسیقی اساساً مخاطب را متوجه خودش نمی‌کند که اگر مخاطب به هنگام دریافت اثر هنری «متوجه» شود، شاید جایی از کار هنرمند ایراد داشته.
این، در واقع نفی تفکر در هنر نیست، که شاید تنها نفی القای شیوه‌ای از بیان از طرف پدید‌آورندهء اثر هنری در برابر مخاطبش باشد که ذهنش را به این شکل به خود درگیر می‌کند.