شب سال نو
باید واقعیت رو بگم؛ دیشب خیلی بیشتر از اون چیزی که حتا تصورش رو می کردم خوش گذشت. ماهی کفال بیمزهای سرخ کردم با برنج گذاشتم جلوی مهمونام و مراسم بگو و بخند همراه بود؛ شاید باور کردنی نباشه ولی کم پیش میاد وقتی دور هم جمع میشیم تا این اندازه بخندیم به خصوص که معمولاً نصف مدت با هم بودنمون صرف حرف زدن دربارهء دانشگاه و تز و کلاس و استادها و درس ها و موسیقی و ... میشه. ولی دیشب بعد از مدتها طوری میخندیدم که اشکم دراومد (من جزء اون دستهای هستم که از شدت خنده اشکشون درمیاد!)
البته جناب خفاشی که بعد از آبجوی هفتم تو اتاق پذیرایی شروع کرد به چرخیدن و هرچی خورده بودیم رو از سرمون پروند هم که بیتاثیر نبود؛ داستانی بود این خفاش بی نمک که نزدیک به یکی دو ساعت همهمون رو سرکار گذاشته بود و خلاصه به هزار بدبختی بیرونش کردیم!
خلاصه که سال نو با خنده و خفاش شروع شد؛ خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۱/۰۱ ساعت 11:35 توسط امیر
|