تولد در میان رفقای دور و نزدیک
۲- ظهر بعد از سمینار رسیدم خونه و یه رایت رفتم پای کامپیوتر؛ رفقا سنگ تموم گذاشته بودند. هیچوقت فکر نمیکردم از شنیدن این همه تبریک تو گودر خوشحال بشم. رفقای گودری واقعاً دمشون گرم!
دیدن نزدیک به سی تا ایمیل هم خوشحالیم رو چند برابر کرد؛
۳- بعد از ظهر وارد کلاس شدم برای سمیناری که قرار بود یکی از استادهای دانشگاه پالرمو برگزار کنه. وسط اون همه شلوغی و رفت و اومد بچهها و استادهای دانشگاه خودمون، یهو یه سری از بچهها ایستادند و همراه با خود استادمون شروع کردند به خوندن تولدت مبارک (البته ورژن اجنبیاش!!) بغضم گرفته بود از این همه مهربونی و معرفت!
۴- تلفن پشت تلفن از ایران و تا میاومدم جواب بدم بوق اشغال... بدترین قسمت ماجرا این بود که یک سری آدم خیلی خیلی عزیز و مهم زندگیام سعی میکردند باهام تماس بگیرند و من تا میاومدم جواب بدم تلفن قطع میشد؛ روسیاهی موند به مخا*براتِ عظیمالشان!
واقعاً از همهء دوستانی که به یادم بودند و هستند ممنونم؛ همیشه تولد برام یه جورایی یه قرارداد خیلی ساده و حتا کم ارزش بود اما نمیدونم چرا امسال این داستان یه کم فرق داشت؛ به این همه توجه انگار نیاز داشتم و برای چندمین بار بهم ثابت شد رفیق واقعی، همیشه رفیق باقی میمونه و هیچ فاصلهء زمانی و مکانی عمق این رفاقتها رو نمیتونه کم کنه.