تاملات نابهنگام ۴
به «تکهخوانی» و «تکهبینی» و خلاصه «دریافت تکهای» عادت کردهایم؛ چه خوشمان بیاید چه نه، عادت کردیم به این گرایش وحشتناک به مینیمالیسم موضوعی، به این پذیرش و سهیم کردنهای تکهای و موجز.
امروز از عطار شعری میخواندم که داستان رابعه دختر کعب را نقل میکرد؛ یک سال و خوردهای پیش در نمایشگاهی در فرهنگیرای نیاوران خیلی تصادفی با تکهای از این شعر آشنا شده بودم؛ از همان روز داستان رابعه و همان چند بیتی که آن روز خوانده بودم (خوانده بودیم) به شدت تحت تاثیرم قرار داد؛ داستان شاید خیلی معمولی و پیش پا افتاده به نظر بیاید ولی به نظر من خیلی عمیقتر و لایه لایهتر از آن چیزی است که سطحی خوانده شود و رها شود.
تا امروز هیچوقت ننشسته بودم شعر عطار را از ابتدا تا انتها بخوانم؛ امروز میان این کلاس و آن کلاس فرصتی شد تا خودم را غرق کنم در میان بیتهای خارقالعادهء عطار.
امروز از عطار شعری میخواندم که داستان رابعه دختر کعب را نقل میکرد؛ یک سال و خوردهای پیش در نمایشگاهی در فرهنگیرای نیاوران خیلی تصادفی با تکهای از این شعر آشنا شده بودم؛ از همان روز داستان رابعه و همان چند بیتی که آن روز خوانده بودم (خوانده بودیم) به شدت تحت تاثیرم قرار داد؛ داستان شاید خیلی معمولی و پیش پا افتاده به نظر بیاید ولی به نظر من خیلی عمیقتر و لایه لایهتر از آن چیزی است که سطحی خوانده شود و رها شود.
تا امروز هیچوقت ننشسته بودم شعر عطار را از ابتدا تا انتها بخوانم؛ امروز میان این کلاس و آن کلاس فرصتی شد تا خودم را غرق کنم در میان بیتهای خارقالعادهء عطار.
امروز تازه فهمیدم برای درک یک اثر هنری (شعر، موسیقی،...) چقدر لازم است کلیت آن را شناخت و تنها به این گزیدهگراییهایی که در روزگار ما به شدت رواج پیدا کرده و هر روز بیشتر از دیروز دارد خود را غالب میکند دور شد. میخواهم بگویم برای درک واقعی باید خود را سپرد به جریان اثر. مثلاً اگر دو بیت از این شعر بلند را من اینجا بنویسم به هیچ وجه آن تاثیری را نخواهد داشت که خواننده بنشیند و از ابتدا آن را بخواند. یعنی وقتی نزدیک به دویست بیت را خواندی، و با ریتم کار رفتی جلو و تمام وجودت همگن شد با ضرباهنگ شعر، تازه میفهمی وقتی عطار از «سَر» حرف میزند یعنی چه.
آن موقع اگر نتوانستی جلوی اشکهایت را بگیری اصلاً مسالهای نیست....
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۱/۰۶ ساعت 15:0 توسط امیر
|