این روزها خودم را پیدا نمی کنم؛ یعنی خودم را نمی شناسم! دوستانم مدام بهم یادآوری می کنند که "تازگی ها خشن شده ای"! نمی دانم چرا ولی دارم انگار پوست می اندازم و از لای آن ادم سابق که مدام از در و دیوار به خاطر زنده بودنش عذرخواهی می کرد، می آیم بیرون؛ دیگر دچار "سندروم روز بعد" هم نمی شوم. اساساً در حواله دادن خیلی از چیزها به برخی نقاط جسمی لحظه ای تردید نمی کنم و اگر پیش بیاید به شدت به کوچکترین اتفاقی واکنش نشان می دهم.

نمونه اش دیروز که توی یکی از بارهای نسبتاً شیک شهر نزدیک بود با دوست پسر یکی از بچه های دانشگاه دست به یقه شوم فقط و فقط به خاطر اینکه جایی که نباید دخالت می کرد دخالت کرد!
نمی دانم چقدر این اتفاق خوب یا بد است؛ دوستانم از این تغییر خوشحالند... خودم؟ بی تفاوت! واقعیت این است که دیگر برایم خیلی مهم نیست که دیگران کنار من احساس راحتی بکنند به خصوص اگر به بهای معذب بودن من تمام شود.

این روزها بی حوصله ام؛ بداخلاقم؛ خسته، کلافه و راه گم کرده ام و خنده دارترین قسمت این ماجرا اینجاست که احساس قدرت می کنم وقتی می بینم می توانم با کمی نشان دادن خودِ درونی ام دیگران را محبور کنم به عقب نشینی...!
پارادوکس از زندگی من هیچوقت دست برنخواهد داشت لابد...!