حکایت غریبی است این روزهای من، این روزهای ما؛
حکایتی از جنس گم شدن در زمان و مکان. حکایتی که معنای حرف ها، نوشته ها، حس ها و هزار و یک چیز دیگر را که با تمام وجودمان لمس می‌کنیم، نه در زمان خود که کمی دور تر از زمانِ حس کردنش، تازه درک می‌کنیم.
عابد برایم چند ماه پیش نوشته بود

"زمان کش می‌یاد و هر بار که بر یک رویداد گذشته متمرکز می‌شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته‌اش رو از دست می‌ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می‌شه. می‌دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می‌شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه‌ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی‌شیم، تکرارشم نمی‌کنیم. بهش بعد می‌دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می‌کردیم وقتی بر این باور بودیم که رویدادها  رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد، افق آینده‌اش رو با خودش داره، و فقط از این افقه که می‌شه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت‌اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می‌دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی‌شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو "خاطراتی برای فردا" باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فرداهه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می‌کنه! کافیه برگردی به نوشته‌های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون‌ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن."

اینجاست که وقتی برمی‌گردم و به گذشته‌ای نه چندان دور نگاه می‌کنم و خودخوانی می‌کنم (که چیزی است شبیه به خودخوری)، تازه درک می‌کنم معنای بعضی از نوشته هایم را. سوال‌های بی جواب، حرف ‌های نگفته، بغض‌های مانده در گلو، اشک‌های نریخته و هزار و یک چیز دیگر باز.
دوباره می‌خوانمش؛ دوباره بخوانیمش:

شالیزارها را در کنار هم خواهیم نوشت؟
درختان گیلاس را آب خواهیم داد؟
بگو به من،

ابرها را در خیالمان نقش خواهیم بخشید؟
گربه‌های حیاط را آیا نوازشی مهمان خواهیم کرد؟
دوردستها را به دیگران وا خواهیم نهاد؟
بگو به من دلبندم،

لغزش قطره‌ قطره های زلال رودخانهء پایین کوه را بر روی سنگها چطور خواهیم خواند؟
عشقبازی موجهای دریا با صدفهای ریز را چگونه ترجمه خواهیم کرد؟
لرزش برگهای ریز درختان بلند را در زمزمهء باد، چه وقت به تماشا خواهیم نشست؟
بگو، 
بگو به من دلبندم،...