sehnsucht

میگوید: مالیخولیای ذهنت زیاد است و در موسیقی ات مستقیماً اثر می گذارد... باید کمش کنی؛ 
با خودم فکر می کنم چه بایدی وجود دارد؟
وقتی در درونم میل به پیدا کردنِ پدیده ای وجود دارد که خودم هم نمی دانم چیست، چطور می توانم هستی ام را از مالیخولیا رها کنم؟

این میل بیمارگونه به یافتن چیزی که وجود ندارد را چه کسی می تواند ترجمه کند به زبان انسانها؟
برای همین نیست که این روزها نوشتنم را فقط به موسیقی محدود کرده ام؟

برای پیدا کردن مشکل از قلبت کمک بگیر؛ برای حل کردنش عقلت را به کار بنداز نه بالعکس!

گل گلدون من

بغض لعنتی دوباره گلوم رو گرفته؛
نشستم پشت کیبورد "گل گلدون من" رو برای خودم زمزمه می کنم...
اونجا که می رسه به "وقتی چشمات هم میاد؛ دو ستاره کم میاد" دیگه نمی تونم تحمل کنم....

با اشک می خونمش... با آکوردهای غلط و غلوط؛ بی هدف... عین مرغ سرکنده شد این ترانهء بدبخت...

پرونده را ببندیم!

دو روز قطعی اینترنت انگار آنقدرها هم که فکر می کردم بد نبود! با خودم کنار آمدم و اکنون ایده هایم واضح تر از همیشه هستند... تصمیم گرفتن در اولین روزهای سال نوی میلادی و مشخص کردن راه، دست کم تغییر دادن این راه، برایم شاید نشانه ای خوش یمن باشد به خصوص آنکه همیشه مهم ترین تصمیم های زندگی ام را در شرایطی کاملاً خنده دار و شاید حتا احمقانه گرفته ام؛ مثل امروز که در راه برگشت از خرید روزانه کاملاً ناگهانی فهمیدم پرونده ای مهم در زندگی ام را باید ببندم؛ برای سیلویا داستان این تغییر را گفتم و هرچه بیشتر صحبت می کردم بیشتر می فهمیدم که جای درستی ایستاده ام.
از وقتی دوباره به این نتیجه رسیده ام که مهم ترین تصمیم ها انهایی هستند که عقل درشان جایگاهی کاملاً محوری ندارد حس می کنم پرده ای از جلوی چشمانم کنار رفته و خودم را بهتر از قبل می فهمم.

باید تغییر کرد که تنها پدیدهء ثابت در زندگی همین تغییر است و بس؛ ضرورتی که بدونِ آن زندگی یکنواخت می شود مانند مردابی که مدتهاست در آن دارم دست و پا می زنم و بیشتر درش فرو می روم.

باید پرونده ای مهم ز زندگی ام را ببندم و راه تازه و دلخواه تری را امتحان کنم؛ ترس دارد اما دلم روشن است. هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که این همه درجا زدن را باید تمام کنم.

پیش به سوی زندگی یی واقعی تر، جهت دارتر و پر امیدتر...

معنا

در فیلم پدرخواندهء سوم، جایی هست که مایکل کورلئونه پیش یک کشیش به اشتباهاتش اعتراف می کند و می گوید: من دستور قتل برادرم را دادم... من برادرم را کشتم.... من پسر ِ مادرم را کشتم.... من پسر ِ پدرم را کشتم....


بعد من دایم به این بار معنایی و تفاوت بین برادر و پسر ِ پدر یا پسر ِ مادر فکر می کنم.... 
خیلی حرف دارد این جمله... خیلی!



خسته ام؛
از اینکه هر روز را به امید "فردا روز دیگری است" سر کنم...


بیماری

دبیرستان که می رفتیم، معلم دینی یی داشتیم که از عذاب و نعمات بهشت و جهنم خیلی صحبت می کرد. یادم هست که می گفت وقتی ما مریض می شویم بخشی از گناهانمان در همین جهان بخشیده می شود...

حیف که به این خرافات و خزعبلات اعتقاد ندارم وگرنه الان مطمئن بودم که با این حجم بالایی که من در طول این چند ماه گذشته مریض شده ام، قطعاً جام تو آسمون هفتم بهشت خواهد بود...

گرسنه نیستم اما قابلمه را پر کرده ام و برنج را خیس کرده ام، آماده برای بعد!
از سرما می لرزم، به قوطی تن ماهی نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم چرا باید اسیر عادت ها بود، اسیر عادت ها ماند، اسیر بی اندیشه عمل کردن؟

گرسنه نیستم؛ میلی هم ندارم، نه به برنج نه به تُن نه به هیچ چیز خوردنی اما با خودم فکر می کنم زمانی می رسد که گرسنه خواهم شد... آن وقت چه؟

هذیان می گویم؛ هذیان می بافم و با خودم فکر می کنم چقدر خنده دار است این همه آینده نگری...!

استعاره ها را دریابیم تا اسیر توهم نشویم!

چه شده؟

این روزها خودم را پیدا نمی کنم؛ یعنی خودم را نمی شناسم! دوستانم مدام بهم یادآوری می کنند که "تازگی ها خشن شده ای"! نمی دانم چرا ولی دارم انگار پوست می اندازم و از لای آن ادم سابق که مدام از در و دیوار به خاطر زنده بودنش عذرخواهی می کرد، می آیم بیرون؛ دیگر دچار "سندروم روز بعد" هم نمی شوم. اساساً در حواله دادن خیلی از چیزها به برخی نقاط جسمی لحظه ای تردید نمی کنم و اگر پیش بیاید به شدت به کوچکترین اتفاقی واکنش نشان می دهم.

نمونه اش دیروز که توی یکی از بارهای نسبتاً شیک شهر نزدیک بود با دوست پسر یکی از بچه های دانشگاه دست به یقه شوم فقط و فقط به خاطر اینکه جایی که نباید دخالت می کرد دخالت کرد!
نمی دانم چقدر این اتفاق خوب یا بد است؛ دوستانم از این تغییر خوشحالند... خودم؟ بی تفاوت! واقعیت این است که دیگر برایم خیلی مهم نیست که دیگران کنار من احساس راحتی بکنند به خصوص اگر به بهای معذب بودن من تمام شود.

این روزها بی حوصله ام؛ بداخلاقم؛ خسته، کلافه و راه گم کرده ام و خنده دارترین قسمت این ماجرا اینجاست که احساس قدرت می کنم وقتی می بینم می توانم با کمی نشان دادن خودِ درونی ام دیگران را محبور کنم به عقب نشینی...!
پارادوکس از زندگی من هیچوقت دست برنخواهد داشت لابد...!

درخت

درخت هرچه بود درخت گلابی نبود!
درخت هرچه بود حالش خوش نبود!
درخت هرچه بود، بود...
درخت هرچه بود ریشه دارترین بود!

درخت هرچه بود خشکید...
                                   ماند....
اما همیشه،
                  بود

سرماخوردگی

من: قبلاً آدم سرما که میخورد یه مشت دارو میخورد و همچین نشئه میشد و خلاصه حال خوبی داشت!
دخترک: بس که الکل موجود در خونت بالاست دیگه دارو روت اثر نداره!

Turandot

شاهزادهء ایرانی زیورآلاتش را می بخشد به گدایان چینی؛
دیگر چه چیز برای از دست دادن مانده؟
جدال میان عشق و مرگ تنها برنده اش مرگ است و این را همه می دانند.

همین بود که استاد پیش از تمام کردنش، تمام کرد...

love is

عشق این نیست که هر روز به طرفت بگی «دوستت دارم»!
عشق این نیست که بهترین لباس رو به خاطرش بپوشی!
عشق این نیست که بهترین یار رختخوابش باشی!
عشق این نیست که بخوای براش بمیری بدون اینکه بفهمی برای کسی مردن یعنی چه!
عشق این نیست که .....

عشق یعنی اینکه گیاهخوار باشی و همراه باهاش کباب ترکی بخوری وسط خیابون!
عشق یعنی آزارت به مورچه هم نرسه و براش کتلت درست کنی بدون اینکه بذاری بفهمه چقدر از دست زدن به گوشت نفرت داری!
عشق یعنی تاریک ترین نقطه های وجودش رو ببینی و بپذیریش!
عشق یعنی .....


عشق یعنی بهش بفهمونی که یگانه ترینی... که هر چیزی هم پیش بیاد، باز همچنان یگانه ترینی!

پراگ

مه تمام شهر را گرفته بود؛ روز قبل هوای آفتابی پراگ را تجربه کرده بودم و امروز رسماً در مه قدم می زدم. یاد هرمان هسه و "در مه" بودنش افتاده بودم و برای خودم آن شعر را زمزمه می کردم و از پله های خیابانِ نمی دانم چی، پایین می رفتم. 

تو کنارم بودی؛ حرف نمی زدی و سرت پایین بود؛ انگار از این همه پله پایین رفتن ترسیده باشی و دنبال جای قدم بعدی ات بگردی. انگار دستم را گرفته بودی... شاید،... یادم نیست! ولی کنارم بودی... نه یک قدم جلو، نه یک قدم عقب.
کافه ای میزهایش را بیرون چیده بود؛ پیرزن و پیرمردی گوشه ای پشت یکی از همین میزها نشسته بودند و آرام قهوه ای می خوردند، بدون کمترین حرفی، کلامی... در نگاهشان اما محبت بود. هر بار به هم نگاه می کردند لبخندی می زدند، نه از ان لبخندهای محترمانه و بی تفاوت... در چشمهایشان می توانستی شادی را واقعاً بفهمی.

روی یکی از صندلی ها نشستم. تو نمی دانم کنار نشسته بودی یا رو به رویم؛ اما تو هم نشستی. آخ کنارم بودی چون گوشه گوشه های شهر را از آن بالا نشانم می دادی... پراگ را شاید بهتر از من می شناختی... لابد!

دیوانگی مرز ندارد؛ جنون زمان نمی شناسد و خُل بودن اساساً در لحظه است؛ در همان لحظه ای که من و تو پشت آن میز چوبی فلان کافهء بالای پله های خیابان نمی دانم چی نشسته بودیم و حرف می زدیم و می خندیدیم. در همان لحظه ای که دستهایمان تنها برای گرفتن فنجان قهوه یا برای گیراندن سیگار از هم جدا می شد. در همان لحظه که ...
در همان لحظه که صدای پیشخدمت کافه مرا به خودم می آورد... که می دیدم همان تنهای همیگی هستم بی تو... بی تویی که نبودی اما بیشتر از هرکسی حضور داشتی... بی تویی که....
دیوانگی همان لحظه بود...

فاصله با «خود»!

فکر می کردم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم؛ حرفهایی که شاید جایی به درد کسی بخورد! اما این مدت ننوشتن علاوه بر اینکه در نوشتن تنبلم کرده، بین خودم و خودم فاصله انداخته! بین آن خودی که بود و این خودی که هست.
دلم برای «آن خودی که بود» تنگ شده؟ نمی دانم؛
مساله این است که وقتی جایی، بین دو وجود لایه ای از جدایی می افتد، پُر کردن این فاصله بین ان بودن و این هستن واقعاً سخت تر از ان چیزی است که بتوان تصور کرد.
این «خود»، دیگر آنی نیست که انتظارش را داشتی و شاید تنها راه برای ادامه دادن و کم نیاوردن این باشد که بپذیری این تفاوت را و بگذاری اش به حساب جبر زمان، جبر جغرافیا، ضرورت تغییر و هزار و یک پدیدهء دیگر.