یکی از موارد مربوط به همخانگی با یک رفیق غیر همجنس اینه که آدم یه سری از آزادی هاش رو از دست میده! منظورم اون قسمت از راحتی های بی قید و بی فکره البته!
مثلاً نصف شب یهو از خواب بیدار میشی و میبینی ای دل غافل اوضاع بهم ریخته و سریعاً خودت رو باید به دستشویی معرفی کنی و خب حالا اون وسط مسطا هی باید دنبال شلوار و تی شرت و فلان و بهمان بگردی که اگر احیاناً همخانهء محترمه که تو اتاق خودش خوابیده هم به درد قضای حاجت دچار شد و اومد پشت در توالت بتونی راحت و بدون خجالت بیرون بیای و بری پی کارت!
از اونجایی که بشر کلاً بی جنبه است، وقتی همخانهء محترمه قصد سفر میکنه گل از گل من میشکفه و حس میکنم آزادیم رو دوباره دارم به دست میارم! و خب بی جنبگی یی که ذکر جملیش رفت باعث میشه دیگه کلاً نه فقط نصف شب که کلاً در طول روز هم ل.خ.ت و پاپتی تو خونه بگردی و کلاً یادت بره که دیگه نه لباسی تنم هست و نه شلوار یا شلوارکی پوشیدم و این حرفها!
و خب یعدش یهو به خودت میای و میبینی همونطور که در حال سوء استفاده از این آزادیِ بی قید و شرط هستی و مشغول کارهای روزمرّه و رسیدگی به امورات خونه، خانم صابخونه که دست بر قضا پنجرهء اتاق پذیراییش مشرف به پنجرهء اتاق توئه در کمال آرامش روزنامه به دست نشسته داره قهوه ش رو نوش جان میکنه و همینطور که تو داری به کارات میرسی از اون دور داد میزنه "صبح بخیر امیر! خوبی؟"
نتیجهء اخلاقی: با جنبه باشید لطفاً!