Strauss- Eine Alpensinfonie

دیشب بالاخره صدای همسایهء طبقه بالایی دراومد! یعنی چیزی حدود یک ماه و نیم صبرکرد و حرفی نزد و شکایتی از صدای همیشه بلند موسیقی نکرد ولی دیگه دیشب راس ساعت یازده و چهل و سه دقیقه اومد زنگ در خونه رو زد.
مساله ای  که خیلی برام اهمیت داشت این بود که برخلاف چیزی که همه بهم گفته بودند ورنداشت یک کاره زنگ بزنه پلیس! خیلی محترمانه و تازه با کمی شرمندگی ازم خواهش کرد تا پنجرهء خونه رو ببندم تا برای خوابیدنشون مزاحمتی ایجاد نکنم.

تازه نگفت صدای موسیقی رو کم کن! گفت پنجره رو لطفاً ببند. کُلّی هم از موسیقی یی که گوش میکردم تعریف کرد و گفت درسته که خیلی موسیقی قشنگیه اما من و شوهرم هر روز صبح زود باید بیدار شیم و آماده بشیم بریم سر کار و خب الان دیروقته!

میخواستم همونجا ماچش کنم بس که محترمانه رفتار کرد... 


کامپیوترزدگی

وقتی می خواستم از پشت میز بلند شم و کتابها رو به حال خودشون بذارم و یه استراحتی به خودم بدم بابت یکی دو ساعت مُدام زبان خوندن، ناخودآگاه دنبال دگمهء سِیو روی کتابهام میگشتم.
کامپیوترزدگی شاخ و دم نداره به خدا!

... از برلین

گویی انسان همواره نیاز داشته باشد به اینکه بهانه ای مهم بیاورد برای به تاخیر انداختن کارهای مهم تر!
حال این روزهای من است انگار؛ روزهایی که زندگی نمی شوند ولی می آیند و می روند. خاطراتی از خود به جا می گذارند.
خوب می دانم که تمام این روزهای سنگینی که حس می کنی زنده نبوده ای، در واقع آرامش پیش از طوفانی هستند که معلوم نیست شکوفا کند یا ویرانی به بار آورد.
باید صبور بود و به تماشا نشست!

بهشت بر فراز برلین

حس جالبی است؛ بعد از ده سال دوباره دارم یک تغییر بزرگ را تجربه میکنم. یک جا به جایی دیگر و هزاران هزار ترس و استرس و دلشوره و امید و دلتنگی و اشتیاق و نوستالژی و... خلاصه هزاران هزار حس متناقضی که دوباره به سراغم آمده اند.

پرونده ای که بسته شدنش از هفت ماه پیش کلید خورده بود امروز به روزهای آخرش نزدیک و نزدیک تر می شود و من که هیچوقت فکر نمی کردم دوباره در شهری بزرگ زندگی کنم، این تجربه را با شور و شوق عجیبی دارم مزه مزه میکنم.

کجا؟

اروپا را می شناسید؟
نیویورکش!

قطره ای برای چشمان خون آلود!

گرمای شدید و هوای شرجی و بی کولری و مسمومیت غذایی و فشارخون بالا و کار مداوم با کامپیوتر همه و همه دست به دست هم دادند تا بعد از یک شب استفراغ، دو لکهء خون ناقابل هم در هردوچشم مبارک بوجود بیاد!

دوستان عزیز هم که من رو میشناسند و میدونند که اساساً بنده با افرادی که روپوش سفید به تن داشته باشند و لقب دکتر با خودشون حمل کنند میانهء چندان خوبی ندارم. این بود که التماسم میکردند که دست کم سری به داروخانه ای، عطاری یی چیزی چیزی بزنم و قطره چشمی بخرم و این حرفها!

رفتیم!
خریدیم!
آوردیم خانه!

اما خب از آنجایی که در زمینهء مسائل چشمی و قطره ای ویرجین تشریف داریم کل آن پنج یورو و هشتاد سنتی که بالای آن قطره دادیم حروم شد و قطره ها به تمامی نواحی صورت و دهان و گوش و حلق و بینی جاری شدند اما یه قطره هم نصیب این چشمهای خودن آلود نشد که نشد!
همخانهء محترمه و دوست پسر عزیزشان نیز به جای کمک بقاه بقاه می خندیدند!
حال اگر از امروز و فردا دیدید که خبری از نگارندهء مطلب نیست، بدانید کور شده است.

همین!

دل نبند...

همان حرفهای همیشگی!
همان وعده های دایمی!
همان خوشبینی های سطحی!
همان، همان، همان ندیدن ها، نگفتن ها و نشنیدن ها...

خسته ام از این تقلای دایمی، از این سیر بی پایان در گذشته، از این فرورفتن در خاطره ها و یادها... در بودها و نبودها!

باید شکست و گذشت و رفت...
باید طرحی نو در انداخت، از این مُرداب درونی خلاص شد، آفتاب را رفیق شد، دوستی ها را ارج گذاشت و خود را دریافت؛ تا بدانی کجای این داستان ایستاده ای و چه کرده ای و چه می خواهی.

دنیای من به کَندن و رفتن خو گرفته است. به من دل نبند، که ماندنی نیستم... 

بی جنبه ای که منم!

یکی از موارد مربوط به همخانگی با یک رفیق غیر همجنس اینه که آدم یه سری از آزادی هاش رو از دست میده! منظورم اون قسمت از راحتی های بی قید و بی فکره البته!
مثلاً نصف شب یهو از خواب بیدار میشی و میبینی ای دل غافل اوضاع بهم ریخته و سریعاً خودت رو باید به دستشویی معرفی کنی و خب حالا اون وسط مسطا هی باید دنبال شلوار و تی شرت و فلان و بهمان بگردی که اگر احیاناً همخانهء محترمه که تو اتاق خودش خوابیده هم به درد قضای حاجت دچار شد و اومد پشت در توالت بتونی راحت و بدون خجالت بیرون بیای و بری پی کارت!

از اونجایی که بشر کلاً بی جنبه است، وقتی همخانهء محترمه قصد سفر میکنه گل از گل من میشکفه و حس میکنم آزادیم رو دوباره دارم به دست میارم! و خب بی جنبگی یی که ذکر جملیش رفت باعث میشه دیگه کلاً نه فقط نصف شب که کلاً در طول روز هم ل.خ.ت و پاپتی تو خونه بگردی و کلاً یادت بره که دیگه نه لباسی تنم هست و نه شلوار یا شلوارکی پوشیدم و این حرفها!

و خب یعدش یهو به خودت میای و میبینی همونطور که در حال سوء استفاده از این آزادیِ بی قید و شرط هستی و مشغول کارهای روزمرّه و رسیدگی به امورات خونه، خانم صابخونه که دست بر قضا پنجرهء اتاق پذیراییش مشرف به پنجرهء اتاق توئه در کمال آرامش روزنامه به دست نشسته داره قهوه ش رو نوش جان میکنه و همینطور که تو داری به کارات میرسی از اون دور داد میزنه "صبح بخیر امیر! خوبی؟"


نتیجهء اخلاقی: با جنبه باشید لطفاً!

استفراغ

تمام شب بالا آوردم؛
اصلاً رومانتیک نیست آدم این ریختی شروع کنه به نوشتن ولی خب از اونجایی که دورهء "تمام شب گریه کردم" خیلی وقته که گذشته مجبورم زل بزنم تو چشم واقعیت و بگم تمام شب بالا آوردم!

خب البته مسلماً ربطی به نوشیدنی جات و خوراکی جات نداره؛ باور نمیکنید از... نه، کسی نبود! از خودم باید بپرسید که تمام شب رو واقعاً بالا آوردم یا نه!

به این ریتم جدید زندگی عادت ندارم؛ یعنی خیلی وقته که یادم رفته بودم. زندگی با خوشگذرون ترین آدمای روی زمین بد عادتم کرده خب الان یهو به خودم اومدم و دیدم این تغییری که تو زندگیم دارم ایجاد میکنم اونقدرا هم که فکرش رو میکردم آسون نبود! یعنی اون آدم سالهای پیش که با این شیوه و ریتم تند خو گرفته بود دیگه وجود نداره،... شاید پیر شدم؛ نمیدونم. فقط میدونم که نشونهء خوبی نیست این که صبح بیدار شم و با خودم فکر کنم تمام شب بالا آوردم!



ترمز کجاست رفیق؟ بگو تا دیر نشده! بگو... بگو... بگو تا دیر نشده!

نوستالژی

هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که تورق ِ اینترنتی اعتماد بتونه تا این حد نوستالژیک باشه...

پرت شدم به روزهای خوش ِ سه سال پیش...
سه سال! سه سال! سه سال!

نه زود گذشت نه دیر!
سنگین گذشت و مومناک! بهترین واژه ای که برای این سه سال پیدا میکنم همینه: مومناک!

سکوتی و دیگر هیچ...

دو سال و یک روز پیش با اجازهء شاملو نوشتم فریادی و دیگر هیچ... 

فردا؟

....

حس می کنم پیر شده ام... از این همه اثر نگذاشتن و مفید نبودن پیر شده ام!
و آن روزها کسانی بودند که به این حجم از درد می خندیدند... امروز هم می خندند...

نوبت خندهء ما می رسد؟

خونه تکونی ِ فیسبوکی

گاهی اوقات احتیاج به یه خونه تکونی اساسی رو واقعاً حس میکنم. منظورم خونه تکونی واقعی نیست؛ یه جور خونه تکونی درونی! ولی خب همیشه این کار برای من باید یه جورایی سمبلیک هم باشه وگرنه کلاً تاثیری نخواهد داشت.

مثلاً اینکه شروع کنی به کمدهای اتاقت رو مرتب کردن و جمع و جور کردن و کلی آت و اشغالی که نیاز نداری رو دور ریختن؛ یا مثلاً ویندوز کامپیوتر رو دوباره نصب کردن یا فایل ها رو مرتب کردن...
ولی تجربه ثابت کرده هیچ چیزی بهتر از مرتب کردن و خلوت کردن فیسبوک به این امر خطیر کمک نمیکنه. دیروز نشستم و کلی از اونایی که تو فیسبوک همینطوری الکی اسم رفیق رو همراهشون داشتند مخفی کردم. اهل حذف کردن و اینا چندان نیستم... یعنی اگر بخوام حذف کنم خودم رو حذف میکنم. ولی این پنهان کردن پستهای بی مزه و بی سر و ته خیلی از آدمای فیسبوک به شدت الان داره بهم احساس آرامش میده.

الان تو صفحه ام فقط نزدیک ترین دوستان ایرانی و ایتالیاییم هستند و بس! حوصلهء زیاد شنیدن ندارم که به اندازهء کافی تو دوران بمباران اطلاعاتی به سر میبریم و هرچی وزنهء این خوندن های بی مورد رو کمتر کنیم تو مصرفِ وقتمون بیشتر و بهتر صرفه جویی کردیم.

چقدر؟

با خودم فکر میکنم چندتا کوه رو آدم باید از روی دوشش برداره و چندتا پل رو پشت سر خودش خراب کنه و چندتا دوراهی رو پشت سر بگذرونه و خلاصه چقدر باید تحملش بره بالا تا یاد بگیره هنوز هم میشه لبخند زد؟

البته گاهی اوقات و به شرطها و شروطها ...


می دانی؟

مهر به عشق تبدیل می شود؛
عشق به شادی؛
شادی به غم؛
غم به اشک؛
اشک به خشم؛
و خشم به نفرت

....

نگذار این آخری اتفاق بیافتد... نگذار...

17.11.11

یا عاشق هستی، یا نیستی! مثل مرگ،... یا مُرده ای یا نیستی! اینطوری نیست که خیلی مُرده باشی. "عشق ِ زیاد" وجود ندارد؛ عشق سر جایش هست و نمی شود از حدش فراتر رفت.

روبرتو بنینی

آخر خط

احساس می کنم افتادم تو سرپایینی...
یعنی وقتی اوج رو گذرونده باشی دیگه لابد افتادی تو سرپایینی؛ 
اولش سخته که قبول کنی اما یهو به خودت میای و می بینی که داری  می ری پایین.
بدیش اینه که هرچقدر اون سربالایی رو آروم اومدی چون سربالایی بود، الان این سرپایینی رو با سرعت بیشتری باید بری پایین...

به شدت احساس می کنم دارم به آخر خط نزدیک و نزدیک تر می شم....