من تنهایی های گاه و بیگاهم را دوست دارم

یکی از معدود بدی های ایتالیا این است که وقتی مجرد باشی کلاً طور دیگری نگاهت می کنند؛ حالا این تجرد می خواهد از این نظر باشد که نامزد یا دوست دختر(پسر) نداری می خواهد از این نظر باشد که تنها بیرون رفتن را عیب ندانی. کلاً هر جایی که می روی باید یک کسی همراهت باشد: دوستی، رفیقی، آشنایی...!

یعنی اگر من آخر شب هوس کنم تنهایی بروم در یک بار و سرم به کار خودم باشد و آبجو یا ویسکی ام را مزه مزه کنم و سیگاری بکشم باید پیه این را به تنم بمالم که بارمن و مشتری های بار و خلاصه تمام جنبنده هایی که در آن مکاه هستند، با دو چشمش نخورندت که: کجای کارت مشکل دارد که تنهایی؟
این فرهنگ که «اگر دوست دارم تنها با خودم باشم دلیل بر این نیست که دوست و آشنایی ندارم» هنوز در این مملکت جا نیافتاده؛ نمونه اش همین دیشب که هوس کرده بودم بروم و برای خودم آبجویی بخورم و کمی ذهنم را خلوت کنم از اتفاقات روزمرّه و آخرش هم سنگینی نگاه آدمها را نتوانستم تحمل کنم...

لوییزا، یکی از دوستان ایتالیایی ام که در برلین زندگی می کند، همین چند هفته پیش که آمده بود ایتالیا دقیقاً همین مشکل را داشت و می گفت: من در برلین عادت کرده ام که صبحانه ام را تنهایی در فلان بار بخورم و کسی به کارم کاری نداشته باشد اما اینجا داستان فرق می کند!

نمی دانم مشکل از کجاست ولی چه خوشمان بیاید چه نه، اینجا این ذهنیت وجود دارد که «اگر تنها هستی، یک جای کارت می لنگد» و این برای منی که تنهایی ام را دوست دارم گاهی اوقات واقعاً عذاب آور است.

شروع دوباره

نوشتن همیشه برای من یادآور مرگ بوده. البته نه مرگ، زمانی که به جنگ و مریضی فکر می کنیم؛ زمانی که تجربه درد زیاد کشیدن یا از دست رفتن کسی که دوستش می داشتیم را به اشتباه با مرگ یکی می گیریم. مرگ، اگر به خودی خود در نظر گرفته شود، تنها نقطه ی پایان واقعی است که بر جریان تحولات بیرونی و درونی یک فرد می توان گذاشت. درست همان جایی که درباره یک نفر می توان با خیال راحت اظهار نظر کرد، بدون آنکه احتمال تغییری بزرگ در زندگی او حتمیت گزاره های ما را از بین ببرد. اما مرگ برای ما همواره مرگ دیگری است نه تحقق مردن خودمان. اگرچه با نوشتن نمی توان به آن حتمیت مطلقی که مرگ به همراه می آورد دست یافت اما گویی فرد خودآگاه به نوشتن ِ خود، می کوشد نقطه هایی موقتی را در بزنگاه های زندگی خود ثبت کند و برای لحظه ای هم که شده تصور کند می تواند با حتمیت درباره برشی از زندگی خودش حکمی صادر کند. چنانکه گویی در یک مرحله مجازی تمامیت مرگ را تجربه کرده. 
به اعتقاد من بنویس چرا که تلقی ما از خودمان حاصل روایتی است تکه تکه که راوی آن بیش از آنکه خود ما باشیم، دیگرانند. در این میان نویسنده، حتی در مینیاتوری ترین نمونه اش، این مزیت را به باقی ابنا بشر دارد که این تکه ها را می تواند با قصد و عمد در زنجیر یک روایت بکشد.


پ.ن: این کامنت عابد به قدری جالب و خواندنی بود که حیفم آمد این شروع دوباره به نوشتن در این وبلاگ را با آن آغاز نکنم.

به من بگو چرا!

مدتی است به دوباره نوشتن فکر می کنم اما مطمئن نیستم؛ احساس می کنم نوشتن بیش از آنکه رهایی بخش باشد دست و پایم را می بنند و محدودم می کند در یک سری چارچوب ها.
اگر برایتان کمی اهمیت دارد خواندن این صفحه برایم بنویسید چرا فکر می کنید این وبلاگ نباید بسته بماند؟ به نظر شما چرا نویسندهء این وبلاگ باید دوباره نوشتن را شروع کند؟

دو سال گذشت...
از آن روزی که برق و آب قطع بودند....

و شد روزی یگانه در پس خاطره‌های پراکندهء ذهنم.

.... و امروز،
بعد از دو سال....
برق در میان ابرها چشمانم را کور می‌کند و بارش مداوم باران بی‌هنگام تابستانی، تنها به یادم می‌آورد که دو سال پیش برق قطع بود... آب قطع بود... اما عشق جاری بود...

+

+

... حرف آخر






حرف‌های زیادی وجود دارند، برای نگفتن...
بعد از ما، کسی به یاد هم نخواهد آورد رنگ نوشته‌هامان را؛ باور کن!







ای اینگریدِ از خدا بی‌خبر!

دیشب ایمیل زده که بشین این کار رو برای گروه کر بنویس توی اتوبوس که داریم می‌ریم آلمان برای کنسرت بخونیم و بخندیم!
زنیکه مگه من دلقکم؟ یا مثلاً آهنگساز دربارم مگه که هروقت عشقت کشید بشینم به نوشتن این مزخرفات؟

صدایی از آسمان به گوشم رسید که: همین هم از سرت زیاده الاغ! زیادی فکر کردی پخی هستی؛ ولی هیچ گهی هم نیستی! بشین همین مزخرف رو بازنویسی کن!

خواب

چند شب است که خوابش را می‌بینم؛
نمی‌دانم کیست و از کجا پیدایش شده؛ ولی دایم جلوی رودخانه‌ای شبیه به هراز نشسته است و به جریان آب نگاه می‌کند. گاهی اوقات چیزکی می‌گوید؛ جمله‌هایی نامفهوم؛ گاهی اوقات آهنگی را آرام زیر لب زمزمه می‌کند و گاهی اوقات مثل دیشب با تکه چوبی نازک و بلند به آب می‌کوید...
چند شب است که خوابش را می‌بینم؛
مردی میانسال با موهای جوگندمی....

دیوانگی

این پنج دقیقهء پایانی سمفونی سیبلیوس (نوشتهء قبلی را ببینید) امانم را بریده. عین دیوانه‌ها تکرارش می‌کنم و اجراهای مختلفی را گوش می‌کنم و راضی و ناراضی دوباره از اول...

احساس حقارت می‌کنم... احساس حقارت محض.... دقیقاً مثل مورچه‌ای که جلوی فیل قرار گرفته باشد...

رهبر ارکستر

رهبر ارکستر باید این شکلی باشد؛ که بعد از آخرین نت، قبل از اینکه برگردد و در مقابل تشویق تماشاگران به خود ببالد، در مقابل نوازنده‌هایی که همسن و سال نوه و نتیجه‌هایش هستند، تعظیم کند.
سر کالین دیویس که ارکستر جوانان گوستاو مالر را رهبری می‌کند؛
سیبلیوس-سمفونی شمارهء ۲ موومان پایانی

؟



یکی پیدا شه این ترکیب مسخره و مضحک "تصنیف خاطره انگیز" رو واسه من ترجمه کنه....



بیا عادی باشیم...

بیا پنهان کنیم... بیا پنهان کنیم همه چیز را...
بیا بخندیم به هر که خر است و بی کله....
به هر که فکر می‌کند زندگی می‌تواند طور دیگری باشد...

بیا پنهان کنیم درونی‌ترین حس هایمان را...
بیا...
بیا...
بیا بخندیم به تمام آنهایی که زندگی را طور دیگری می‌خواستند...
به تمام آنهایی که زندگی را جور دیگری می‌دیدند...

«دیدی؟ دیدی مادرجون؟ دیدی چقدر گول خوردی؟
تو هم مثل منی...
دیگه به هیچی اعتقاد نداری....»*

بیا...
بیا بخندیم به تمام آنهایی که عادی نیستند...

بیا عادی باشیم... مثل تمام انسانهای عادی دیگر که در عادی ترین زندگی‌ها، دارند عادی زندگی می‌کنند...
بیا عادی باشیم!


*هامون

فال سال نو

شروع می‌کنم به جمع کرن هفت‌سین؛ دونه دونه هفت تا سین و آینه و شمع‌ها رو بر می‌دارم. آخرین چیزی که از روی سفره برداشتم دیوان حافظ بود که روی صفحهء مربوط به فال سال نو باز شده بود و همونطور مونده بود روی سفره. دوباره فال رو خوندم:

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....

کمی بیاندیشیم ۷

جهانی که در آن زندگی می‌کنیم اینطور درست شده‌است: دنیایی از ساختارهای به هم متصل. و عشق تنها زمانی نجات می‌یابد که خرد بتواند با صدایی رسا سخن بگوید.

گرگوری باتسون

تاملات نابهنگام ۴

به «تکه‌خوانی» و «تکه‌بینی» و خلاصه «دریافت تکه‌ای» عادت کرده‌ایم؛ چه خوشمان بیاید چه نه، عادت کردیم به این گرایش وحشتناک به مینیمالیسم موضوعی، به این پذیرش و سهیم کردن‌های تکه‌ای و موجز.

امروز از عطار شعری می‌خواندم که داستان رابعه دختر کعب را نقل می‌کرد؛ یک سال و خورده‌ای پیش در نمایشگاهی در فرهنگیرای نیاوران خیلی تصادفی با تکه‌ای از این شعر آشنا شده بودم؛ از همان روز داستان رابعه و همان چند بیتی که آن روز خوانده بودم (خوانده بودیم) به شدت تحت تاثیرم قرار داد؛ داستان شاید خیلی معمولی و پیش پا افتاده به نظر بیاید ولی به نظر من خیلی عمیق‌تر و لایه لایه‌تر از آن چیزی است که سطحی خوانده شود و رها شود.
تا امروز هیچوقت ننشسته بودم شعر عطار را از ابتدا تا انتها بخوانم؛ امروز میان این کلاس و آن کلاس فرصتی شد تا خودم را غرق کنم در میان بیت‌های خارق‌العادهء عطار.

امروز تازه فهمیدم برای درک یک اثر هنری (شعر، موسیقی،...) چقدر لازم است کلیت آن را شناخت و تنها به این گزیده‌گرایی‌هایی که در روزگار ما به شدت رواج پیدا کرده و هر روز بیشتر از دیروز دارد خود را غالب می‌کند دور شد. می‌خواهم بگویم برای درک واقعی باید خود را سپرد به جریان اثر. مثلاً اگر دو بیت از این شعر بلند را من اینجا بنویسم به هیچ وجه آن تاثیری را نخواهد داشت که خواننده بنشیند و از ابتدا آن را بخواند. یعنی وقتی نزدیک به دویست بیت را خواندی، و با ریتم کار رفتی جلو و تمام وجودت همگن شد با ضرباهنگ شعر، تازه می‌فهمی وقتی عطار از «سَر» حرف می‌زند یعنی چه.
آن موقع اگر نتوانستی جلوی اشکهایت را بگیری اصلاً مساله‌ای نیست....

تولد در میان رفقای دور و نزدیک

۱- ساعت از دوازده شب گذشته بود و من تو آشپزخونه مشغول خوندن و نت برداشتن از مقاله‌ها برای سمینار روز بعد بودم؛ سیلویا و امانوئله، اومدند تو آشپزخونه: «تولدت مبارک!» و هدیه‌ام رو که با کاغذ نارنجی رنگی کادو شده بود گذاشتند روی میز. دو تا کتاب بی نظیر!

۲- ظهر بعد از سمینار رسیدم خونه و یه رایت رفتم پای کامپیوتر؛ رفقا سنگ تموم گذاشته بودند. هیچوقت فکر نمی‌کردم از شنیدن این همه تبریک تو گودر خوشحال بشم. رفقای گودری واقعاً دمشون گرم!
دیدن نزدیک به سی تا ایمیل هم خوشحالیم رو چند برابر کرد؛ 

۳- بعد از ظهر وارد کلاس شدم برای سمیناری که قرار بود یکی از استادهای دانشگاه پالرمو برگزار کنه. وسط اون همه شلوغی و رفت و اومد بچه‌ها و استادهای دانشگاه خودمون، یهو یه سری از بچه‌ها ایستادند و همراه با خود استادمون شروع کردند به خوندن تولدت مبارک (البته ورژن اجنبی‌اش!!) بغضم گرفته بود از این همه مهربونی و معرفت!

۴- تلفن پشت تلفن از ایران و تا می‌اومدم جواب بدم بوق اشغال... بدترین قسمت ماجرا این بود که یک سری آدم خیلی خیلی عزیز و مهم زندگی‌ام سعی می‌کردند باهام تماس بگیرند و من تا می‌اومدم جواب بدم تلفن قطع می‌شد؛ روسیاهی موند به مخا*براتِ عظیم‌الشان!

واقعاً از همهء دوستانی که به یادم بودند و هستند ممنونم؛ همیشه تولد برام یه جورایی یه قرارداد خیلی ساده و حتا کم ارزش بود اما نمی‌دونم چرا امسال این داستان یه کم فرق داشت؛ به این همه توجه انگار نیاز داشتم و برای چندمین بار بهم ثابت شد رفیق واقعی، همیشه رفیق باقی می‌مونه و هیچ فاصلهء زمانی و مکانی عمق این رفاقت‌‌ها رو نمی‌تونه کم کنه.