Friends... 1

تو سریال فرندز جایی هست که جویی قراره نامه‌ای بنویسه و چه چه؛ و از دوستش، راس، کمک می‌گیره تا نامهء معقولی بنویسه و راس هم بهش یاد می‌ده که از طریق ورد، می‌شه کلمه‌های معمولی و پیش پا افتاده رو با کلمه‌های قلمبه سلمبه جایگزین کرد و به قول معروف کلاس نوشته رو برد بالا. حالا بماند که چه اتفاقات با مزه‌ای سر این نامه‌نگاری افتاد، ولی من دقیقاً از دیروز تا حالا دارم به این فکر می‌کنم که این آقای کورتیس فرانکلین که مقاله‌اش رو باید برای سمینار فردا آماده کنم آیا اساساً به روح اعتقاد داشته یا نه. یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی می‌میری اگر عین آدمیزاد از زبان مادریت استفاده کنی؟ آخه این چه وضع نوشتنه که بعضیا فکر می‌کنند هرچقدر از واژه‌های ناآشنا استفاده کنند حتماً مطلب بهتری نوشته‌اند؟
منظورم به واژه‌های تخصصی یا مباحث پیشرفته و آمادگی قبلی دربارهء موضوع‌های مورد بحث نیست که اگر اینطور بود که کلاً مشکلی نداشتیم؛ ولی این مقالهء احمقانه به جای اینکه بیاد و موضع خودش رو عین بچهء آدم مشخص کنه لقمه رو از میدون امام حسین تا برج معروف سانفرانسیسکو می‌چرخونه و می‌چرخونه و آخرش هم آدم نمی‌دونه این سی و دو صفحه مطلب نوشته شده از چه تزی داره دفاع می‌کنه؟

خلاصه فردا به احتمال قریب به یقین من و استاد نسبتاً محترمه دعوایی خواهیم داشت بس عظیم من‌باب انتخاب این مقاله.... خدا به خیر کناد.

نامه به خدا ۴

خدایا،
این عید باستانی و نسبتاً محترم نوروز را زودتر خودت به پایان برسان تا ما روزی شانصد و هفتاد و پنج هزار ایمیل نداشته باشیم که فلانی عکسی از ما را در فیسبوک کامنت کرده و بهمانی جواب داده و الی آخر! 
خداوندا؛
خودت به بندگان نازت بگو تا عکس گل و بلبل و هفت سین و دیوار تخت جمشید و غیره و ذلک را با نام این بندهء حقیرت مورد تگ قرار ندهند. 


با سپاس

در راه... ۲۲

بهار را باید راه رفت....

شب سال نو

باید واقعیت رو بگم؛ دیشب خیلی بیشتر از اون چیزی که حتا تصورش رو می کردم خوش گذشت. ماهی کفال بی‌مزه‌ای سرخ کردم با برنج گذاشتم جلوی مهمونام و مراسم بگو و بخند همراه بود؛ شاید باور کردنی نباشه ولی کم پیش میاد وقتی دور هم جمع می‌شیم تا این اندازه بخندیم به خصوص که معمولاً نصف مدت با هم بودنمون صرف حرف زدن دربارهء دانشگاه و تز و کلاس و استادها و درس ها و موسیقی و ... می‌شه. ولی دیشب بعد از مدتها طوری می‌خندیدم که اشکم دراومد (من جزء اون دسته‌ای هستم که از شدت خنده اشکشون درمیاد!)

البته جناب خفاشی که بعد از آبجوی هفتم تو اتاق پذیرایی شروع کرد به چرخیدن و هرچی خورده بودیم رو از سرمون پروند هم که بی‌تاثیر نبود؛ داستانی بود این خفاش بی نمک که نزدیک به یکی دو ساعت همه‌مون رو سرکار گذاشته بود و خلاصه به هزار بدبختی بیرونش کردیم!

خلاصه که سال نو با خنده و خفاش شروع شد؛ خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه.

... تا فراموش نکنی که اشک‌های امسال صادقانه‌ترین اشک‌ها بودند....

دایم به پارسال این موقع فکر می‌کنم؛ لحظهء سال تحویل رو توی سلف سرویس دانشگاه تنها نشسته بودم و داشتم یه غذای بی مزه رو واسه خودم می‌خوردم و انگار نه انگار که عیدی هست و نوروزی و سال نویی؛ انگار از اولش هم می‌دونستم که یکی از مزخرف‌ترین سالهای عمرم رو خواهم گذروند و با لجاجت و سرسختی می‌خواستم به خودم بقبولونم که باید منتظر هرچیزی بود؛
نا امید نبودم؛ تو کل این سالی که تا کمتر از یک ساعت دیگه به پایان می‌رسه تمام تلاشم رو کردم برای بهتر بودن، بهتر شدن؛ برای راه بهتر رو انتخاب کردن و تو بیشتر موارد موفق نبودم ولی خودم رو دست کم سرزنش نمی‌کنم که چرا به اندازهء کافی مایه نگذاشتم. 

الان فقط حس خوبه که همراهمه؛ همه چیز عالی و شاهکار نیست و اساساً قرار هم نیست که همه چیز در بهترین حالت خودش باشه؛ ولی از اون حس احمقانهء پارسال خبری نیست.
سفرهء هفت سینم رو برعکس پارسال پهن کردم و امشب هم قراره به دوستام ماهی پلو بدم و براشون از نوروز حرف بزنم؛

به طرز عجیبی حس خوبی دارم و تمام سختی‌های این "ماضی نقلی"، این گذشتهء نزدیک رو قبول کردم؛ می‌دونم کجاها اشتباه کردم و کجاها درست رفتم جلو؛ می‌دونم حد هر چیزی چقدر بوده و کجا حد رو نگه داشتم و کجا ترمز بریده رفتم. "می‌دونم" و دقیقاً همین دونستنه که بهم امید می‌ده و به یادم می‌آره که خیلی بهونه وجود داره برای لبخند زدن.

نوروز ۸۹

در یک قدمی است...
اینجا حس اش نمی‌کنی اما هست؛

یادمان باشد چه گذشت....
حواسمان باشد که "گذشت"....

گاهی اوقات حس می‌کنم حس و حال دوران نوجوانی را دارم دوباره زندگی می‌کنم؛ منظورم آن دسته از حس و حال‌های خوب و عالی و شور زندگی و این مزخرفات نیست؛ آن دسته از حس‌های ناشناخته و مبهم آمیخته به نوستالژی و عدم درک شدن منظورم است...

حس می‌کنم هرچقدر بیشتر تلاش می‌کنم کمتر می‌فهمندم انگار...
هرچقدر صادقانه‌تر تلاش می‌کنم، برداشت‌های اشتباه بیشتر و بیشتر می‌شود...

نمی‌دانم این ضعف در بیان کردن از کجا ناشی می‌شود! از موسیقی شاید؛ انگار وقتی موسیقی را وسیله می‌کنی برای بیان کردن، راههای دیگر به رویت بسته می‌شود. شاید خیلی خوب و جالب و عالی به نظر برسد ولی چه کسی از پس ترجمه کردن موسیقی بر می‌آید؟

... و اما باخ!

به عادت همیشگی بعد از کنسرت‌، مشغول قدم زدن بودیم به سمت مرکز شهر؛ بچه‌ها دسته های سه چار نفره تشکیل داده بودند و به طبق معمول مشغول نقد کردن اجراها بودند؛ من همچنان در لذت آمیخته به بغضی که از اجرای کنسرتوی باخ نصیبم شده بود، غرق بودم.
یکی از بچه‌ها گفت «کم حرفی امشب!»
گفتم «نمی‌دونستم از این اثر باخ که در اصل برای ویلن و ارکستر بود، نسخه‌ای هم برای پیانو و ارکستر وجود داشته».
گفت «یعنی انقدر مهم بوده برات که کل شب رو ساکتی؟»
راستش اصل داستان شاید خیلی مهم نبود؛ ولی اثرش متفاوت بود. اینکه ببینی رامین بهرامی، یکی از بهترین پیانیست‌های زیر چهل سالی که تو دنیا وجود داره اومده و تو شهری که زندگی می‌کنی موسیقی‌یی رو اجرا کرده که یه خروار خاطره رو به ذهنت میاره خیلی ویژه و مهمه.
وقتی موومان دوم این کنسرتو شروع شد انگار قلبم رو از جا کنده باشند و پرت کرده باشند به جایی اون دورترها. به جایی که حمید هامون می‌گفت: «خواب می‌بینم در کنار دریا هستم و ....» و من به یاد بیارم و به یاد بیارم و به یاد بیارم...؛
و رامین بهرامی استادانه، موسیقی باخ رو برام ترجمه کنه... آروم آروم... 

خاموشی...

به تو می‌اندیشم
به خود می‌نگرم
راستی را چه جدایی است میان من و تو؟

---------

خاموشی- آهنگساز حسین علیزاده- خواننده شهرام ناظری
شعر -اگر اشتباه نکنم- از سیاوش کسرایی

آفرین پسر خوب... بزرگ شدی... آفرین....

مرد که گریه نمی‌کنه....

آفرین پسر خوب... بزرگ شدی... آفرین...

و بعد، گاهی اوقات هم هست که حس می‌کنی در عین حضور در بالاترین سطح ممکن، پایین تر از عمق این چاه عظیم وجود خارجی ندارد...
و بعد گاهی اوقات هم هست که...



دوست

.......

و هیچ فکر نکرد 
 که ما میان پریشانی تلفظ درها 
 برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم 

.......

سهراب سپهری

نوکتورن برای پیانو...

دست از نواختن می‌کشد، نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «چرا؟... چرا طوری نوشتی‌اش که انگار این موسیقی هیچوقت نباید تمام شود؟»
می‌گویم: «این نت‌ها، همه‌شان سوال هستند... "سوال‌"هایی بی‌جواب؛ "چرا"های مانده در پس خاطره انگار؛ سوال‌هایی که هیچوقت جوابشان را نخواهی یافت...»

تاملات نابهنگام ۳

وقتی خلق می‌کنی، وقتی می‌نویسی، وقتی می‌سازی،... یکی از آزاردهنده ترین مسائل انتخاب زبان است؛ یعنی نوع گویش، شیوهء انتقال احساسات درونی و به زبان ساده‌تر، مکالمهء هنری، یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام بوده.
اینکه کدام سازها را متناسب با کدام شیوه از بیان انتخاب کنی؛ اینکه چه تنالیته‌ای را یکی پس از دیگری سوار کنی طوری که به وحدت کار و کلیّت آن ایده‌ای که از اول در ذهنت داشتی لطمه‌ای وارد نشود؛ اینکه چه شیوه‌ای از هارمونیزه کردن موسیقی خودش را به تو غالب می‌کند (همیشه در مقابل هارمونی بازنده بوده‌ام)؛ اینکه خط‌های ملودی را چطور و با چه تفکر از پیش تعیین شده‌ای باید بسط دهم و تمام اینها به نظر مسخره است و حتا به هنگام شنیده شدن موسیقی اساساً مخاطب را متوجه خودش نمی‌کند که اگر مخاطب به هنگام دریافت اثر هنری «متوجه» شود، شاید جایی از کار هنرمند ایراد داشته.
این، در واقع نفی تفکر در هنر نیست، که شاید تنها نفی القای شیوه‌ای از بیان از طرف پدید‌آورندهء اثر هنری در برابر مخاطبش باشد که ذهنش را به این شکل به خود درگیر می‌کند.

مغروری که منم...

غرور زیادی آدم رو گاهی اوقات بدجوری همچین فشار می‌ده و له  می‌کنه. گاهی اوقات مثل تنهایی دیشب که هی می‌خوای با کسی حرف بزنی و کسی نیست که بشنودت... نه اینکه کسی نباشه؛ اتفاقاً دور و برت پُره از آدمهای جور واجور اما بعضی حرفها رو به هرکسی نمی‌شه گفت. اونایی که نزدیکتر هستند رو هم نمی‌خوای هی با غرهات و حرفهای تکراری‌ات اذیت کنی...

همین دو خط رو تو وبلاگ هم که بخوای بنویسی باید هزار بار بالا و پایینش کنی و سر تا تهش رو بخونی تا مثلاً فلان و بهمان نشه...