طبیعتاً اضطراب دارم؛ مثل تمام آن "روز قبل"ها. باز با خودم دوره میکنم تمام آن "روز قبل"ها را و خودم را دلداری میدهم که بیهوده است این همه نگرانی و مطمئن باش که باز هم همگی سالم و سلامت برخواهند گشت و...؛
اینطور مواقع آدم هیچ حسی ندارد، یعنی انگار نه میتواند خوشبین باشد نه بدبین و تنها راه چارهاش این است که سرت را گرم کنی؛ دست کم امروز میتوانستم سر خودم را با نوشتن گرم کنم.
چه مینوشتم؟
سرخی خط به خط شعرهای کسرایی جلوی چشمانم بود و بعد از سالها به آن نطفهء رها شده در گذشتهای که مانند تار عنکبوت دست و پایم را بسته بود جان بخشیدم. نوشتم و نوشتم. جالب است بازی با نت ها و بالا و پایین کردنشان و سر و سامان دادنشان تا در کنار هم هماهنگ باشند و خوشگل و مرتب، یا گاهی اوقات هم در کمال بی نظمی جان بدهند به شعر؛ گیرم آن اواسط باز به یاد فردا بیافتم و باز مدام دلشوره به سراغم بیاید.
بعد با خودم فکر میکنم، چطور آدم میتواند به یاد "فردا" بیافتد؟ یعنی چطور میتواند به یاد چیزی بیافتد که قاعدتاً در "گذشته" باید باشد اما واقعاً جایی نیست جز "فردا"؟ باز دچار خیالات "روز قبل" میشوم و با خودم تمام اتفاقات خوب و بد را مرور میکنم... اگر اینطور شد، باید فلان کار را بکنم و اگر آنطور شد، بهمان کار را و به این فکر کنم که فردا، روز را چطور به آخر برسانم طوری که دقیقهای صدبار نمیرم و زنده نشوم؟
باید بنویسم... کار من نوشتن است؛ گیرم نوشتن من صدایش بعداً دربیاید، اما باید تمام این صداها را بنویسم... یعنی این "باید" از نوع اجبار است؛ راه دیگری ندارم. ولی چطور؟ آخر چطور؟
"روز قبل" دوباره از راه رسید و من دوباره تمام سناریوهای احتمالی را مرور میکنم؛ باید خودم را برای هر خبری آماده کنم؛ برای هر اتفاقی... چه خوب، چه بد... تمام نقشه ها را مرور میکنم، تمام برنامه ها را میچینم و با خودم فکر میکنم اگر فلان شد و بهمان، چقدر باید جرات داشته باشم تا فلان کنم و بهمان... کدگذاری شده حرف میزنم، میدانم؛ اما چیزهایی که فکرم را مشغول کرده آنقدر مغشوش هستند که شاید نوشتنشان فقط باعث سوءتفاهم شود.
نه!
باید حواس خودم را فردا حسابی پرت کنم....
کاغذ نتها را آماده کردم. فلش مموری برای وصل به اینترنت را باید فردا بدهم به کسی تا دم دستم نباشد؛ باید ارتباطم را قطع کنم لابد...
گیجم... مانند تمام آن "روز قبل"ها....