دریغ... دریغ... دریغ...


ای پدر سوگ تو، ماتم آزادی است
سرنگون زین ماتم، پرچم آزادی است
دریغ... دریغ... دریغ از این پدر دریغ....


محمدرضا لطفی حدود سی سال پیش این آهنگ را بعد از درگذشت پدرطالقانی ساخت و شهرام ناظری خواندش؛ چقدر امروز به این موسیقی احتیاج داریم...

دریغ، دریغ، دریغ، از آن سحر دریغ...
دریغ، دریغ، دریغ، از این سفر دریغ...
دریغ، دریغ، دریغ، از این پدر دریغ...


لینک برای دانلود +

این سالِ شوم...

آتشی که خاموش است،
ابرهایی که سیاهند،

نامه‌رسان تنها نامه‌های شوم را

در پاکت‌های سیاه پای در خانه می‌گذارد...

نگاه کن!
برفِ امسال چه خاکستری است...



در راه... ۲۱

روی هر پله‌ای، مکث باید کرد...
راه باید رفت...

جام مِی...

خسته‌ام؛ سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده و خودم را سپرده‌ام به گرمای مبل. لم داده‌ام و چشمانم را بسته‌ام تا آخرین تمرین قبل از کنسرت را بشنوم. نیکولا طوری آرشه را روی سیم‌های ویلنسل حرکت می‌دهد که فکر می‌کنی دارد با معشوقهء جاودانی‌اش حرف می‌زند. لوییزا پشت پیانو همراهی‌اش می‌کند.
خستگی رخوتناکی است؛ ولو شده‌ام روی مبل راحتی و غرق شده‌ام در نوای موسیقی‌یی که خودم نوشتمش اما با من غریبه است انگار. نمی‌دانم این همه احساس غریبگی با آخرین کاری که نوشته‌ام را به چه حسابی باید بگذارم.
سرما، انگار در روح نُت‌ها هم نفوذ کرده؛ باید گرم باشد موسیقی‌ام؛ اما نیست! کمی بعد، ضربه‌های پیانو شدت می‌گیرد؛ لوییزا تازه فهمیده چطور باید این ضربه‌ها را روی شستی‌های سفید و سیاه وارد کند تا ویلنسل ِ نیکولا، ناله کنان ملودی ملهم از ساقی‌نامه را بنوازد. اینجاست که موسیقی گرم می‌شود؛ 
«بیا ساقی آن می که حال آورد...» 
چشمانم را باز می‌کنم تا ببینمشان. لوییزا مسلط است و نیکولا چشمانش را بسته و با ساز بی‌نظیرش دارد عشق‌بازی می‌کند. گرما تازه اینجاست که به سراغم می‌آید؛ انگار واقعاً ساقی‌یی آمده و جام شرابم را پُر کرده و من را در سرمستی این جام می به حال خود رها کرده باشد. 
در درونم نوای ساقی‌نامه را زمزمه می‌کنم و نگاه می‌کنم به این دو نفر، که نمی‌دانند ساقی کیست، می چه حرمتی دارد، و چه درد و رنجی در پس‌زمینهء ساقی‌نامه‌های سرزمین من پنهان است؛ اما می‌نوازندش، می‌توانند حسش کنند، می‌توانند درکش کنند، بدون نیاز به بهترین دائره‌المعارف‌های جهان، ساقی را با نُت ترجمه می‌کنند و با هر ضربه روی شستی پیانو مست می‌شوند و با هر آرشه روی سیم‌های ویلنسل به هوش می‌آیند. موسیقی بهترین مترجم است وقتی درونی‌ترین احساسات را نمی‌توان به واژه درآورد.

 لم داده‌ام روی مبل و خودم را سپرده‌ام به جریان موسیقی، به حرکت نُت‌هایی که خودم نوشتم‌شان، به نوایی که رازی پنهان از سرزمینم را با من باز می‌گوید. نوایی که پشت نیاز به جام می، حرف‌های دیگری برای گفتن دارد؛ قصه‌های فراوانی از درد و رنج سرزمینی دارد که آتش وخون زیاد دیده، و جام می بسیار طلب کرده تا «بیاساید دمی»؛...سرزمینی که همچنان سبزترین است. 

یا من ِ آهنگساز، یا اوی خواننده... خدا رحم کناد!

اساساً از موارد تاسف‌بار هم‌خانه شدن با یک دانشجوی موزیکولوژی که دست برقضا خواننده هم هست، این می‌باشد که شما به هنگام خلوت با خود و تلاش در جهت برون‌ریزیِ تراوشات موسیقایی‌تون با بحران عظیم صدا مواجه می‌شوید به طوری که بیش از آنکه خود آهنگسازی کنید، به آهنگ خواندن های هم‌خانهء محترمه گوش جان می‌سپارید و تمام حس و حال موسیقی نویسی را از دست می‌دهید و دو دست خود را بر سر همی می‌کوبید که آخر این چه غلطی بود من کردم که تنهایی در خانهء قبلی را رها کرده و ذوق موسیقی‌نگاری را در خود خفه کردم؟

خلاصه که اگر فردا پس فردا ما آهنگساز معروفی شدیم، بدانید که خیلی کارمان همچین درست بوده؛ اگر هم نشدیم گناهش رو بندازید گردن این هم‌خانهء عزیز که موقع کتاب خواندن و ظرف شستن و مسواک زدن و بقیهء امور منقول و نامنقولِ روزانه، دایم در حال زمزمهء این یا آن ملودی از فلان یا بیسار اپرای پوچینی یا وردی یا دیگران است!


ببخشید اگر روشنفکر نیستم!

چه چیزی باعث می‌شود تا از اتفاقی که عملاً خشن و نادرست است تا این اندازه خوشحال باشم؟ اینکه یک آدم دیوانه‌ای پیدا شده و وسط جمعیتی در میلان به نخست وزیر ایتالیا طوری حمله کرده که قسمتی از صورتش خون‌آلود شود کجایش خوشحال کننده است؟
امانوئله حرف خوبی می‌زد؛ می‌گفت این را برای دشمنم هم نمی‌خواهم که اینطور مورد حملهء فیزیکی قرار گیرد. موافقم؛ با این ایده و این طرز تفکر کاملاً موافقم و ذره‌ای شک ندارم که کلاً از پس هیچ حملهء فیزیکی‌یی برنخواهم آمد. اما چه چیزی در اتفاق دیروز عصر وجود داشت که تا این حد احساس خوشحالی و سرمستی به ما (جمعیت حاضر در کافهء دیروز که هر چند دقیقه یک بار با دیدن این تصاویر روی موبایل‌ها فریاد شادی می‌کشید) داد؟ 

از اینکه بخشی از وجودم از دیدن صورت خونین برلوسکونی خوشحال بود از خودم خجالت می‌کشم اما واقعاً دست خودم نیست و نمی‌توانم کودک درونم را ساکت کنم؛ درست هم نیست،... یعنی انصاف هم نیست که ساکتش کنم. بگذاریم خوشحال باشد از دیدن اینکه بت بزرگ و غول بادشده با تبلیغات، آدمی کثیف و هرزه، با زبانی گزنده که بیش از هر چیز به سفسطه و توهین باز شد، حال حیران است از اینکه چه راحت کسی پیدا شده و صورتش را داغان کرده؛ صورتی که برای خوب نمایش دادنش میلیون ها یورو خرج کرده بود: از کشیدن پوست و عمل ِ دماغ و گونه بگیرید تا کاشتن مو و ...!

تعارف نباید داشت؛ خوشحال شدم، یا بهتر بگویم، ارضا شدم از شنیدن چنین خبری و دیدن آن تصاویر. ارضا شدنی در حد و اندازه‌های آن پایان‌بندیِ بی نظیر آخرین فیلم تارانتینو که به تو این قدرت را می‌داد تا به گذشته‌ای نه چندان دور برگردی و حساب موجود پستی مثل هیتلر را برسی.
نه! من آدم شعارهای روشنفکرانه نیستم و جایی که از خورد شدن یک موجود پست لذت می‌برم، آن را جار می‌کشم؛ هوار می‌زنم و نمی‌توانم پنهانش کنم که هرچقدر هم از لحاظ اعتقادی با رفتاری این چنین مخالف باشم، اما باز موجودی هست در درونم که خوشحال است، راضی است و ذوق هم کرده و دوست داشته این صحنه را از نزدیک می‌دیده؛ تازه دوست داشته کنار دستش تخمه و آجیلی هم می‌بود تا نمک داستان بیشتر بشود!

می‌نویسم...

می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم: 
سیاه، سفید، چنگ،...
نُت‌ها انگار هرکدام واژه‌ای هستند، کلامی، حرفی، و باید بدانی کِی چه حرفی را بزنی؛ چه موقع چه کلامی، چه زمانی چه واژه‌ای؛


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
کاش دنیای کلام هم به همین سادگی ِ جهانِ صداها بود و حرف‌ها می‌آمدند خودشان را در ته ذهنت جا می‌کردند و تو تنها رابطی بودی میان این دنیا و آن یکی دنیا.


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
یکی از استادهای آهنگسازی‌ام می‌گفت: «موقع نوشتن موسیقی، حواست تنها به نُت‌ها نباشد! به یاد داشته باش که گاهی اوقات، سکوت ارزشش خیلی بیشتر از صدها نتی است که روی کاغذ می‌آوری.»


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
سکوت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...

خواجو به سعی امیر... ۱۶

تقدیم به پریس

 

دل دیوانه‌ام
               از بند


                             کجا گیرد پند؟

پایور...

اگر هر کس دیگری جز مریم، خبر درگذشت پایور را در گودر نوشته بود باور نمی‌کردم؛ نمی‌دانم این چه معجون مرگ‌باری از یاس و دلمردگی است که در این ماههای پس از بهار امسال به سراغمان آمده.
مشکاتیان، سحابی و ... بس نبودند، امروز فرامرز پایور هم رفت.


انتظار...

باران ریز ریز؛ مُدام از پشت پنجره یادآوری می‌کند چقدر فاصله هست و چقدر چشم که نمی‌بیند و چقدر گوش که نمی‌شنود...
باران ریز ریز؛ دایم به یادم می‌آورد که تنها ماندم، نه... که تنهایشان گذاشتم، نه... که از دور نگاه می‌کنم و نیستم و نمی‌دانم چرا این احساس گناه دست از سرم بر نمی‌دارد...
باران ریز ریز؛ همینطور مانند پتک بر سر ثانیه‌ها می‌کوبد و با نیشخند می‌گوید: «دردش مال تو نیست، لذتش نیز مال تو نخواهد بود».
باران ریز ریز؛ از همراه نبودن‌ها می‌گوید، از بازی‌های مسخرهء زندگی می‌گوید و من دوست دارم برای همیشه کر باشم.
باران ریز ریز؛ می‌بارد...
و انگار این انتظار کُشنده را پایانی نیست؛ تا برگردند به خانه‌هاشان، دانه به دانه، تک به تک. 

تازه آنجاست که حس می‌کنی چقدر دورتر از همیشه‌ای...

دردش مال تو نیست، لذتش نیز مال تو نخواهد بود...

نوستالژی ۲۰

یادش به خیر جمعه‌های کودکی و «صبح جمعه با شما» و هنرمندی‌های منوچهر نوذری و رفقا...

گوش کنید یکی از برنامه‌های آقای ملوّن رو!

دوست مشترک...

داغون و سردرگم هستید؟
می‌خواهید با دوست پسر/دخترتان بهم بزنید؟
می‌خواهید با دختر/پسر دیگری بخوابید؟
می‌خواهید با دو سه نفر در آن واحد رابطه داشته باشید؟

خب باشید، بزنید، بخوابید....

ولی شما را به عزیزانتان قسم، دوستان مشترک را وسط این داستان‌های نیمچه عاشقانه نیمچه س.ک.سی‌تان قرار ندهید! به خدا آدم داغان می‌شود از پنهان کردن این داستان از این دوست و آن مشکل از آن یکی رفیق! نکنید آقاجان! نکنید!


سونات شماره ۷

گفت: دستم را بگیر!
دستانش سرد بودند،
                    مانند ابرهای تیره‌ای که خورشید را هفته‌هاست بلعیده‌اند...

...

شومینه خالی 
هیزم ها خیس؛

این بارش مُدام، چه هنگام سر می‌رسد؟



و اما حسادت...

حسادت،...
از صبح امروز که بیدار شدم دارم به این واژه فکر می‌کنم؛ فقط و فقط به خاطر شنیدن صدای سیلویا و امانوئله از اتاقشون که داشتند ریز ریز می‌گفتند و می‌خندیدند؛
حسادت،...
حسادت از کمبود می‌آد؟ از نبودن می‌آد؟ از نداشتن می‌آد؟ از دلتنگی می‌آد؟ از عقده می‌آد؟
نمی‌دونم! برای من منشاء حسادت هرچیزی باشه، مطمئناً عقده و کمبود روانی نیست؛ یعنی با خودم کنار آمده‌ام و هم ظرفیت‌ةای خودم را می‌شناسم هم قابلیت‌هام رو و تا حد خیلی زیادی، نقطه‌ضعف‌هام رو هم می‌شناسم.

حسادت،...
برای من حسادت از خالی بودن می‌آد؛ از وقتی چیزی رو که باید داشته باشی، نداری. 

خنده‌های دم صبح و شوخی‌ها و سربه‌سر گذاشتن های دونفره‌ای که به نظرم لذتبخش‌تر از هر با هم بودنیه از خود اون با‌هم خوابیدن ها و بیدار شدن ‌ها و مخلفاتش جذاب‌تر و دوست‌داشتنی تره. 

حسادت،...
امروز که از خواب بیدار شدم اولین صداهایی که شنیدم از اتاق سیلویا بود؛ نمی‌فهمیدم چی می‌گفتند و به چی می‌خندیدند، اما هرچه بود به طرز غم‌انگیزی حسادت‌بار بود.


موسیقی سخن می‌گوید...

 حال پریشانی و سرگشتگی ِ این روزهایم...
گوستاو مالر، بخشی از قسمت پایانی ترانهء زمین

Gustav Mahler
Das Lied von der Erde
Der Abscheid