تبلیغ می‌کنیم ۲۳

خیلی طبیعی بود که این روزها تبدیل بشن به روزهای جوزدگی ناشی از هیجان انتخاباتی. ولی خب، ما از اونجایی که فکر می‌کنیم هر چیزی باید سر جای خودش باشه و در راستای اینکه ما چقدر باحالیم و این صوبتا، اعلام می‌کنیم که چند روزیه که با یک سریال جدید البته از نوع خنده دار و کمیک در حد و اندازه های فرندز آشنا شدیم که گیر آوردن و دیدنش رو به تمام ملت همیشه در صحنهء اینترنتی - دانلودی پیشنهاد می‌کنیم.
اسم این سریال هست How I Met Your Mother و داستان مردیه که توی سال ۲۰۳۰ میلادی برای بچه‌هاش، ماجرای آشنا شدنش رو با مادرشون تعریف می‌کنه.
فضای داستان و ماجراهای با مزه‌ای که برای این آدم و دوستانش اتفاق می‌افته توی نیویورک حال حاضر قرار داره و به جرات می‌تونم بگم که از همون قسمت اول، طوری من رو تحت تاثیر قرار داد که نتونستم تا یکی دو ساعت به کارهای دیگه‌ام برسم و نشستم به تماشا کردن چند قسمت اولش و البته کلی هم لعنت فرستادم به کسی که من رو با این سریال آشنا کرده بود (شما این کار رو نکنید!)؛ چیزی که مثلاً توی سریال محبوب فرندز که خودِ من یکی از طرفداران پر وپا قرصش هستم، برای من اتفاق نیافتاده بود و قسمت های اول فرندز یه کم برام خسته کننده به نظر می‌اومدند.

یکی از مهم ترین ویژگی های این مجموعه استفاده از عنصر غافلگیریه؛ طوری که گاهی اوقات یا تماشاچی ها یا خود شخصیت های اون اپیزود کلاً سر کار هستند و همین به جذابیت و بامزگی این سریال اضافه می‌کنه.
اگر دنبال این هستید که سریال بامزه‌ای گیر بیارید و یه کم فارغ از اتفاقات تراژیک روزمرّه و جوگیری های انتخاباتی حال حاضر بشینید و چند ساعتی بخندید، بهترین گزینه همین سریاله که برعکس نمونه های دیگه‌ای مثل همون Friends یا Will &Grace سر و صداهای آزار دهندهء خندهء دیگران روی تصویرهای این مجموعه به مراتب کمتر و قابل تحمل تر هستند.

تبلیغ می‌کنیم ۲۲

قسمت اول سفرنامهء دکتر هومن به فرنگ رو تو اندرونی بخونید:

لینک مستقیم

تبلیغ می‌کنیم ۲۱

چند وقت پیش وقتی هفتان مورد فی.تری.زاسیون قرار گرفت حس خیلی بدی داشتم. یه جورایی اعصابم از این مساله ریخته بود به هم و دوست داشتم یه کمی فقط سوال کنم! این چرایی قضیه خیلی اعصابم رو اذیت کرده بود. وقتی که هفتان یه جورایی می‌شه گفت رسماً تعطیل شد این حس بدتر هم شد و با وجود اینکه اصولاً آدم مثبت اندیشی هستم و همیشه دوست دارم به این فکر کنم که می‌شه جلوی خیلی چیزها رو گرفت، ولی اون موقع واقعاً نمی‌تونستم این مثبت‌اندیشی رو توی خودم قوی‌تر کنم.
یادمه که خانم صابری هم ازم خواسته بود که توی کمی با موسیقی مطلبی در این زمینه بنویسم که من هی دست دست کردم؛ راستش حسی برای نوشتن نداشتم و اونقدر عصبانی و ناامید و کلافه بودم که ترجیح دادم چیزی ننویسم که فردا بابتش پشیمون بشم، اون تو وبلاگی که برام خیلی جدی تر از این وبلاگه که توش از روزمرّه‌گی ها و حس‌ها و یادداشت های شخصی‌ام می‌نویسم و فعالیت فرهنگی‌ی به حساب نمیاد.

دیروز از طریق وبلاگ آرتمیس با مینیاتور آشنا شدم که رنگ و بوی هفتان رو داره. یه وبلاگ که با ظرافت و تفکر خاصی به نوشته‌ها و خبرهای فرهنگی-هنری لینک می‌ده و می‌تونه کم کم جای خالی هفتان رو یه جورایی پر کنه.
البته مطمئناً این حرکت داره اولین قدم‌هاش رو برمی‌داره و نباید شک کنیم که حمایت‌های وبلاگی از طریق کسانی که مسائل هنری و فرهنگی براشون اهمیت داره و اونا رو دنبال می‌کنند می‌تونه خیلی موثر باشه.
پس، از این وبلاگ دیدن کنید و اگر تمایل دارید حتماً توی وبلاگ‌هاتون بهش لینک بدید و در صورت امکان معرفی‌اش کنید تا کم‌کم این حرکت گسترده‌تر و کم‌نقص تر بشه.
برای دست‌اندرکاران مینیاتور آرزوی موفقیت توی کارشون دارم.

تبلیغ می‌کنیم ۲۰

تو اون هشت ماهی که ایران بودم خیلی جاها رفتم و خیلی جاها رو هم خب طبیعتاً وقت نشد که برم. یادمه که از همون ابتدای آشناییم با آرتمیس، همیشه بهم می‌گفت که جایی رو می‌شناسه که صبحونه‌های خوبی داره و حتماً باید من رو ببره اونجا و این قضیه از قبل از ماه رمضون تو برنامه ریزی‌های ما قرار داشت اما هیچ وقت عملی نمی‌شد. یعنی همه‌ش یا قیف نبود یا قیر نبود یا...!
بعدش هم که ماه رمضون اومد و خب دیگه اصلاً خود اون صبحونه خورونه نبود که بخوایم بریم. این شد که چیزی حدود دو ماه فقط حرف صبحونه خوران بود و مثل خیلی از کارهای دیگه هیچ وقت به مرحلهء عمل نمی‌رسید. فکر کنم توی اون چند هفتهء آخر بود که بالاخره من و ایشون شاخ جناب غول رو شکستیم و تصمیم گرفتیم که بالاخره ساعت ۱۰ صبح یک روز نسبتاً خنک پاییزی قراری بگذاریم و بریم ببینیم این صبحونه خورونه چی‌چیه! البته از بس که من هی نق زدم به جون این آرتمیس خانوم گل گلاب که من رو نبردی صبحونه بهم بدی و این حرفها بالاخره این نق‌ها مؤثر واقع شدند. در واقع آرتمیس دیگه حوصله و تحمل این همه نق زدن از طرف من رو نداشت و این شد که برای خلاص شدن از شر این همه نق‌نق‌های من رضایت داد و بالاخره من رو برد به کافه لینت. اما چیزی که آرتمیس ازش خبر نداشت این بود که وقتی من صبحونه رو خوردم و فهمیدم این همه مدت چه جای توپی رو کشف نشده گذاشته بودم، مقدار نق زدن‌هام چند برابر شد که چرا زودتر من رو به این کافه یا این کافه رو به من معرفی نکرده بودی؟!!

از این حرفها گذشته، من یکی از بهرین صبحونه‌های عمرم رو توی این کافه‌هه خوردم. اون هم منی که اصلاً صبحونه خور نیستم و از صبح تا ظهر با قهوه و چایی سر می‌کنم. صبحونهء مخصوص کافه لینت که در واقع دو تا تُست ژامبون و پنیره که روی هر کدومشون یه نمیروی فرد اعلا گذاشته شده واقعاً بی نظیره. محیط کافه هم بسیار عالی و خودمونیه و اگر صبح تا قبل از ساعت ۱۰.۳۰ تو مرکز شهر هستید و گشنه‌تون شده و می‌خواین یه صبحونهء خوب بزنید تو رگ، بهترین جا همین کافه لینته که البته خب، گذشته از صبحونهء خوبش، نهارهای خیلی خوبی هم داره و قهوهء اسپرسوی اصل هم می‌تونید توش پیدا کنید و خوشحال باشید از اینکه کسی قهوه فرانسه رو توی لیوان شیش لیتری به اسم اسپرسو بهتون غالب نمی‌کنه!

من آرزوم اینه که خونه‌ام اون طرفها باشه و یه روز درمیون برم کافه لینت و با صاحب مهربون و خونگرمش گپی بزنم و قهوه م رو بخورم و همونطور که دارم روزنامه‌ام رو ورق می‌زنم صبحونهء لذیذش رو زیر دندونم مزه‌مزه کنم. اگر تا به حال نرفتید، بدونید که تو زندگی‌تون یه صبحونهء عالی رو از دست دادید.
محض ثبت در تاریخ باید بهتون بگم که من تو همون بار اول دو تا صبحونهء مخصوص خوردم. یعنی، چهار فقره تست ژامبون و پنیر به همراه چهار عدد نیمروی فرد اعلا!!!

تبلیغ می‌کنیم 19

چند روز پیش بود که داشتم داستان کوتاهی رو با ترجمهء خیلی خیلی بدی می‌خوندم و با خودم فکر می‌کردم چطور آدم می‌تونه انقدر بی توجه به همچین مسالهء مهمی باشه. در واقع آدم فقط با خوندن یک ترجمهء خیلی بد می‌تونه بفهمه مترجم خوب یعنی چی.

دو سه روز پیش بود که نازنین برام نوشت که بالاخره شاخ غول رو شکونده و کار ترجمهء داستان کوتاهی رو که از ایتالیایی به فارسی دستش گرفته بود بالاخره تموم کرده و گذاشتتش توی این وبلاگ که می‌تونید برید و بخونید. به نظرم داستان نسبتاً جالبی اومد و ترجمهء نازنین هم خیلی روون و خوب بود. البته نمی دونم؛ اگر من بودم شاید لحن صحبت رو کلاً عامیانه می‌کردم چون به نظرم نویسنده خیلی ساده داره به مسائل نگاه می‌کنه و حرف می‌زنه. شاید هم مال این باشه که زیادی خودم رو درگیر وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی کردم و عادت کردم به اینطور نوشتن و خوندن.
به هر حال من از خوندن این داستان خوشم اومد و شما رو هم تشویق می‌کنم که حتماً بخونید و نظرتون رو برای نازنین بنویسید. نازنین آدم منطقی و انتقاد پذیریه و مطمئناً اگر بی غرض ازش انتقاد هم بشه، با روی باز گوش می‌کنه و مطمئنم که خیلی هم براش مهمه. از تعریف و تمجید الکی هم اصلاً خوشش نمیاد اینه که خیلی به خودتون زحمت ندین. اگر هم دوست ندارید نظری بنویسید (حالا به هر دلیلی) فقط براش بنویسید که داستان رو خوندید، همین. شاید همین که آدم حس کنه کاری که انجام داده یه مقدار مخاطبی رو به هر حال برای خودش جمع کرده کافی باشه.

البته این فقط یه شروعه و حس می‌کنم اگر این خانوم با این همه پشتکار و اطلاعات و هوشی که داره و با این همه علاقه‌ای که به ادبیات ایتالیایی داره و با اون تسلطی که من خودم تضمینش می‌کنم*، اگر اون صدا و سیمای لعنتی رو یه کم بی‌خیال بشه و این کار رو جدی تر دنبال کنه خیلی به جامعهء ادبی ایران می‌تونه خدمت بزرگی بکنه.
این فقط نظر منه و هیچ ارزش دیگه ‌ای نداره!

بفرمایید اینجا و داستان کارت پستال رو بخونید!

* من وقتی وبلاگ ایتالیایی نازنین رو دیدم باورم نمی‌شد که این وبلاگ رو کسی می‌نویسه که فقط چند ماه توی ایتالیا موقتی زندگی کرده... یکی از معدود مواقعی که کم آورده بودیم و احساس حسادت سراپای وجودمان را در نوردیده بود همان موقع بود!!!!

تبلیغ می‌کنیم 18

آقا ما اصولاً مدتهاست که بی‌خیال ناسیونالیسم و ایرونی بازی و این حرفها شدیم! واسه همین این نوشته رو نگذارید به حساب حس میهن پرستی که والله چیزی از این بابت در وجود من پیدا نمی‌شه و هرچی هست یه سمپاتی ِ بی دلیل یا با دلیله با مکان جغرافیایی‌یی که خیلی اتفاقی من توش به دنیا اومدم و رشد کردم و نه هیچ پیروزی گذشتگانش من رو شاد می‌کنه و نه هیچ شکست و تحقریش ناراحتم می‌کنه.

دراک کار خوبی کرده و بازی خوبی راه انداخته. موضوعش رو خودش هم اینجا نوشته ولی من هم یه کم توضیح می‌دم: قضیه از این قراره که وبلاگ دیر تش باد تنها نمایندهء وبلاگهای ایرانی حاضر تو مسابقهء بهترین وبلاگهای دنیا هست و فکر کنم اگر خواننده و پیگیر مطالب این وبلاگ پر طرفدار بوده اید که تا حالا از این قضیه باخبر شده‌اید ولی اگر هم نشده‌اید بد نیست یه سرکی به این وبلاگ بزنید و اگر خوشتون اومد اینجا بهش رای بدهید.

این پست علاوه بر اینکه یه تبلیغ هست، یه مسابقهء وبلاگی هم هست و من هم مجبورم که اخلاق رو رعایت کنم و هفت نفر رو دعوت کنم که این هفت نفر عبارتند از:

دکتر هومن - آرش حبیبی - امیر بابابزرگ - بهاره - شرمین - شاهین - مداد آبی

تبلیغ می‌کنیم 17

این روزها غلظت کار فرهنگی‌مون به شدت زده بالا. از سینما رفتن ها بگیرید تا تئاتر و نمایشگاه نقاشی و کافه نشینی های فرهنگی و نیمه فرهنگی و غیر فرهنگی و ...! خلاصه که به شدت پایهء هرگونه کار فرهنگی ای هستیم. مهم تر از اون اینه که بالاخره شاخ غول رو هم شکوندیم و به کمک بهرنگ عزیز تو دفتر فرهنگ و آهنگ، این نیم فاصله رو هم راه اندازی کردیم و پروژهء عظیم استفاده از نیم فاصله رو به بهره برداری رسوندیم. خدا سید رضا شکراللهی رو حفظ کناد!
دیروز صبح آرتمیس از وجود نمایشگاه کارهای هادی فراهانی توی خانه هنرمندان خبر داد و مردد بود که بره یا نه. من، هم خیلی خسته بودم و هم اینکه اصولاً فکر می‌کردم با یه نمایشگاه نقاشی تو مایه های نقاشی های مهشید زن حمید هامون سر و کار دارم و قراره برای آرتمیس از انفجار رنگ آبی تو فضای سفید و احساسات سانتی‌مانتالیسم نقاش حرف بزنم. این بود که خودم هم به شدت مردد بودم. ولی بنا به قانونی نانوشته، متوجه شدم که اگر من بتونم روزی بر تردیدم فایق آیم، آرتمیس امکان نداره از سر دوراهی به این مهمی جُمب بخوره، این بود که به زور سوار تاکسی‌ش کردم و رفتیم به خانه هنرمندان.

من اصولاً از کارهای طنز به شدت خوشم میاد؛ تو هر زمینهء هنری که میخواد باشه. ولی کاریکاتور و طراحی‌هایی که برای روزنامه ها و متناسب با محتوا و موضوع یه مقاله، کشیده میشه همیشه برام جالب بوده‌اند. اصولاً خیلی از وقتها اول طراحی رو نگاه میکردم و بعد تیتر اصلی رو میخوندم.

هادی فراهانی گرافیست بسیار با استعداد و خوش فکریه. کارهاش رو واقعاً دوست داشتم. البته این بار باید اول موضوع رو بخونید و بعد به خودِ کار دقت کنید. من که اصولاً از طراحی و نقاشی و مجسمه سازی و کلاً هنرهای فیگوراتیو خیلی سررشته ای ندارم و آنچنان ارتباط حسّی‌یی هم باهاشون برقرار نمیکنم واقعاً کارهای فراهانی رو دوست داشتم. هادی فراهانی سالهاست که تو کانادا زندگی می‌کنه و با معتبر ترین روزنامه های اروپایی و آمریکایی مثل نیویورک تایمز، اینترنشنال هرالد تریبون، لس آنجلس تایمز و ... همکاری داره و البته حرفه ای گری و تسلطش به کاری که ارائه میده برای مخاطب عامی مثل من هم کاملاً قابل درکه چه برسه برای کسی مثل آرتمیس که از ذوق در حال دیوانه شدن بود و داشت رسماً پس میافتاد از انواع و اقسام حس های بی ربط و متضادی مانند حسادت، خوشحالی، افسردگی، ذوق، خلاقیت و ...!

خنده دار ترین مساله این بود که من واقعاً جلوی بعضی از کارها به شدت میزدم زیر خنده و گاهی اوقات چشمام رو می‌بستم و دلم رو هم می‌گرفتم. این بود که خود فراهانی که آدم خیلی باحال و جالبی هم هست اومد و زد به پشتم و گفت "اگه زیاد بخندید باید تابلو رو بخرید ها..."!! که این خودش باعث شد بیشتر بخندم. خدا رو شکر کسی نبود بگه اگر به خودِ هادی فراهانی بخندی، باید خودش رو هم بخری!

این شد که کلی با هم حرف زدیم و من واقعاً از نوع زندگی این آدم و طرز تفکر و برخوردش با هنر و اصولاً کار حرفه ای‌ش استفاده کردم. معمولاً اینطور آدم ها همیشه یه انرژی مثبت و خوبی تو وجودشون هست که آدم رو سر ذوق میاره و باعث میشه جرقه های قشنگی تو ذهن آدم بخوره؛ انگار آدم ناخوادآگاه ازشون داره چیز یاد می‌گیره؛ اون‌هم بدون اینکه خودت بخوای و خودش بخواد!

اینه که اگر به این تیپ کارها علاقه دارید، حتماً سری به خانه هنرمندان بزنید و کارهای هادی فراهانی رو ببینید. یه نمونه از کارش رو هم که از خودش اجازه گرفتم و خودش برام ایمیل کرد رو میذارم اینجا. این کار دربارهء اسپم های اینترنتیه که فکر کنم برای مایی که با این پدیدهء دوست داشتنی سروکار داریم موضوع جالب و مهمی باشه. ببینید!

(برای دیدن عکس در اندازهء بزرگ تر، روی عکس کلیک کنید!)

پ.ن: وب‌سایت هادی فراهانی

پ.ن ۲: آرتمیس نیز در این‌باره می‌نویسد... بخوانید.

تبلیغ می کنیم 16

دیروز روز جهانی کودک بود!
دیروز بود یا پریروز؟
مهم نیست! اینکه چه روزی بوده مهم نیست؛ مهم اینه که وقتی حرفش به میون اومد، یاد روزی افتادم که با خانوم دکتر رفته بودیم کافه نشینی و اونجا بود که با کانون فرهنگی - حمایتب کودکان کار آشنا شدم. کانونی که با مسالهء کار کودکان مبارزه میکنه و سعی داره تا از طریق راههای فرهنگی و درست با این پدیده برخورد کنه.
وقتی اون روز شنیدم که بهاران کمکش اینه که میره اونجا و سعی میکنه به بچه ها موسیقی درس بده، خیلی از خودم خجالت کشیدم. اینکه آدم چه قابلیت هایی تو زندگی ش داره و اینکه تا چه حد میتونه از این قابلیت ها استفاده کنه و نمیکنه برام شده بود یه معضل. اولش با خودم فکر میکردم الان من خیلی تو زندگی م مشکل دارم و وقت ندارم به این مساله فکر کنم یا اهمیت بدم ولی هرچی بیشتر میگذشت انگار کمرم بیشتر زیر بار و فشار این واقعیت خم میشد که "من نه تنها هیچ کمکی نمیکنم، که ناشکری هم میکنم و قدر داشته هام رو نمیدونم."

دو سه ماهی از اون روز گذشت و دیروز وقتی بحث روز جهانی کودک پیش اومد به یاد کانون افتادم. الان که وضعیت پا در هوا و غیر ساکنی دارم شاید کمترین کمکم این باشه که در درجهء اول سعی کنم به همون تک و توک خواننده ای که اینجا رو میخونند، این کانون رو معرفی کنم و بعد هم اینکه سعی کنم از راههای دیگه ای کمکی بکنم از دور که خب، گفتنش اینجا شاید خیلی کار درستی نباشه.

اگر شما هم با من هم عقیده هستید، با کانون همراه باشید:
آدرس: بهارستان - خ مصطفی خمینی - بعد از پمپ بنزین - کوچه افشار - کوچه علیرضا جاویدی - کوچه تخت رونده - پلاک ۴.
تلفن: ۳۳۵۰۶۰۲۸ - ۳۳۱۲۷۸۷۴

پ.ن: این سایت نمیدونم وابسته به همین کانون باشه یا نه ولی به هر حال بد نیست به این سایت هم سری بزنید. قسمت نامه ها و نقاشی های کودکان رو از دست ندهید.

پ.ن ۲: آدرس سایت رسمی انجمن حمایت از کودکان. با تشکر از آرتمیس.

تبلیغ می کنیم 15

آقا مثل اینکه ما اصولاً دستمون واسه دوستامون آمد داره! شازده هم از راه به در شد و برای خودش وبلاگی دست و پا کرد. البته اولش با افتخار بسیار زیاد بهم گفت که "خودش" برای "خودش" وبلاگی درست کرده اما وقتی یه کم تحقیق کردم شصتم خبردار شد که اصولاً کسی که برای سر و سامون دادن به اون وبلاگ زحمت کشیده و مایه گذاشته جناب شازده نبوده و در واقع مونس عزیز جناب شازده یعنی بانو فخرالملوک تمام زحمت ها رو متقبل شده و اون وبلاگ رو ردیف کرده. جالب اینه که اصولاً نثر بانو فخرالملوک خیلی زیباتر و جالب تر از نثر خود شازده ست.

اینه که بد نیست به این وبلاگ جدیدالتاسیس سری بزنید و اگر دوست داشتین لینکی بهشون بدین. اینطور که خود شازده و فخرالملوک میگفتند، چند نفر از دوستان عزیزشون رو به دادن القابی مفتخر کردند که میتونید تو قسمت لینک های کنار صفحه این لقب ها رو ببینید؛ اگر دوست داشته باشید و بهشون اشرفی در سینی طلا یا نقره بدین (منظور کامنت و لینک و این حرفاست البته!) به شما هم لقب های پر طمطراق خواهند داد!

از شوخی گذشته، فکر کنم کار جالبی از آب در بیاد؛ اینه که حتماً قدم رنجه کنید و به صرف چای و قلیان مهمانشان بشوید و از دور اتفاقات بارگاه ملکوتی شون رو پیگیری کنید.
اکنون نیامند یاری سبز و زرد و نارنجی تون هستند!!

این شما و این هم اندرونی !

تبلیغ می کنیم 14

اصولاً ما هرچی داد و قال کردیم و حنجره مون رو پاره پوره کردیم که آهای آقای دکتربرادرخانِ عزیز، بیا و وبلاگی درست کن و هر از چند گاهی توش بنویس اصلاً به گوشش نمیرفت. بهانه ش هم این بود که وقت نداره و اینجور کارا کسر شانش هست و از این حرفها.

ولی دیروز که داشتم ورودی های وبلاگم رو چک میکردم، دیدم یه ورودی از این وبلاگ دارم که کاشف به عمل اومد، وبلاگ خان داداش خودمونه! البته همه ش دو سه روزه که شروع به نوشتن کرده و تا حالا معمولاً یادداشت هایی رو که تو این چند هفته برای روزنامهء اعتماد و ستون پنج شنبه هاش فرستاده بود، رو پابلیش کرده.

بد نیست اگر سری بهش بزنید و کامنتی بذارید و اگر از فرم و سبک نوشته هاش و وبلاگش خوشتون اومد لینکش کنید. به هر حال تو این اول نوشتن فکر کنم حضور شما بتونه خیلی دلگرمش کنه و تشویقش کنه به نوشتن و نوشتن.
مطمئنم اگر اتفاق خاصی نیافته، تا یکی دو یال دیگه، شایدم حتا کمتر، وبلاگش بتونه وبلاگ پرخواننده و موفقی بشه. نه اینکه حالا چون داداشمون داریم کلاس میذاریم ها.... نه به مولا!

این شما و این وبلاگ دردسرهای یک دامپزشک .

تبلیغ می کنیم 13

این هفته شاید تبلیغ هفتهء بی مزه ای داشته باشیم ولی خب، گاهی اوقات پیش میاد دیگه!
من اصولاً از مسابقه و رقابت و جایزه تو مسائل فرهنگی هنری خیلی خوشم نمیاد و به غیر از یک بار که جوون بودم و بچه بودم و خر بودم و نمیفهمیدم و الاغ درونم حسابی عر عرش گرفته بود، هیچوقت تو مسابقهء آهنگسازی شرکت نکرده بودم چون اصولاً معتقدم آهنگسازی یه مسالهء درونی و خلاقانه ست نه به رخ کشیدن تکنیک.
اینه که همیشه به این مساله به چشم خوبی نگاه نکردم؛ مسابقه های وبلاگی هم همیشه به نظرم مسخره و عجیب و غریب اومده بودند. یعنی نمیدونم رو حساب چه معیاری این مسابقه ها برگزار میشه.
ولی خب؛ امروز یه نمه از ایده هام عقب نشینی میکنم و از اونجایی که احتمال داره خیلی ها نسبت به این مساله، هیجاناتی از خودشون ساتع کنند، این سایت رو معرفی میکنم که میتونید برید و به اون دسته از بانوان وبلاگنویسی که از خوندن وبلاگشون بسیار لذت میبرید رای بدین.
از اونجایی که بلاگفای عزیز و نسبتاً محترم نمیدونم رو چه حسابی نمیذاره لینکِ این وب سایت درج بشه (فکر کنم به خاطر حضور پسوند aspx ته آدرس وب سایت باشه) برای همین از طریق لینکی که تو این پست وبلاگ حوا پیدا میکنید میتونین مستقیماً به اونجا پرتاب بشین! 

نه اینکه حالا خیلی آش دهن سوزی باشه ها... ولی گفتم شاید خیلی ها استقبال بکنند. به هر حال بد نیست اگر از یه چیزی، بنا به هر دلیلی خیلی خوشمون نمیاد، جلوش رو برای دیگران حداقل نگیریم.

وبلاگهایی که من معرفی کردم اینها بودند:

ساروی کیجا

زنانه ترین اعترافات حوا

من هستم ... همین

آلوچه خانوم

تلخون

پی نوشتِ مهم: البته بقیهء بانوان وبلاگنویسی که لینکشون تو وبلاگ من هست امیدوارم که ناراحت نشن. خیلی زور زدم که خیلی های دیگه رو هم انتخاب کنم، مثل سولماز ، نازی ، آیدا ، شرمین و خیلی های دیگه... اما بنا به دلایلی که برای خودم حداقل محترمه، اینهایی رو که اینجا میبینید انتخاب کردم.

تبلیغ می کنیم 12

آقا جون اصلاً تبلیغ هفته نداریم! یعنی داریم ولی یه جور خورد کردنِ هفته یا عدم تبلیغ هفته میتونید اسمش رو بذارید!
این آقایونِ حاضر در شرکتِ کت و کلفت و پر حدم و حشم ایرانسل معلوم هست چه کار میکنند؟ آخه شما که انقدر پول دارید تا مدت زمان تبلیغ های تلویزیونیتون در روز از مدت زمان بازی فوتبال هم بیشتر باشه، اگر بین پربیننده ترین فوتبال ها و سریال ها، تبلیغ از خودتون در میکنید، اگر  کل استادیوم آزادی شده تبلیغ شما، اگر هر جایی آده میره نشونه ای از شما باید باشه، اگر آدم باید مواظب یه جاهای ناموسی اش هم باشه تا خدای نکرده شما روش تبلیغ نچسبونید؛   آخه شمایی که انقدر پول خرج این تبلیغتون میکنید به مولا قسم اگر نصف این پول رو صرف سرویس دهی بهتر بکنید به نفعتون نیست؟

آخه این چه وضعیه که ما از سیم کارت های ایرانسل باید فقط به عنوان وسیله ای برای اس ام اس فرستادن و گرفتن استفاده کنیم؟ تازه اون هم با اعمال شاقه!!! کافیه موقع اس ام اس فرستادن موبایلت مثلاً در منتها علیه میز ناهارخوری باشه تا جنابانِ ایرانسل لطف کنند و منت بگذارند و اون اس ام اس مادر مرده رو برسونند دست صاحبش!
جالب اینه که مثلاً از این خطی که من دارم به خیلی از شماره های ۰۹۱۲ اصولاً نمیشه اس ام اس فرستاد. تازه اینکه خوبه؛ باورتون میشه دیروز من اس ام اس ِ مهروش رو به مقدار ۹ عدد در عرض ۲۰ دقیقه دریافت کردم؟ اونم ساعت پنج و نیم صبح؟ (باز اگه حالا اس ام اس جالب و خوندنی ای بود آدم دلش نمیسوخت چونکه اصولاً مهروش اون اس ام اس رو برای یکی دیگه نوشته بود و اشتباهی به دست من رسیده بود!)
باز همهء این به کنار؛ چند وقت پیش بود که برای "آقای آعتماد"  (سلام مهدی!) یه اس ام اس فرستادم و بعد از چند روز که داشتیم حضوراً با هم صحبت میکردیم اس ام اس من دقیقاً در حضور خودم به موبایل ایشون ارسال شد! (یادمه مهدی میگفت "آقا شما که اینجایین چرا اس ام اس میزنید؟" و تازه بعد از خوندنِ تاریخ ارسال بود که متوجه شد اون اس ام اس حدوداً یک هفته قبلش ارسال شده بود و کبوتران نامه رسانِ ایرانسل نشان، یحتمل تو ترافیک همت گیر کرده بودند!)

در مورد صحبت کردن با تلفن که اصلاً فکرش رو هم نکنید!! یعنی این فکر رو از سرتون بیرون کنید که بتونید با یه خط ایرانسل در کمال آرامش با کسی صحبت کنید. چون باید از اول تا اخر مکالمه نزدیک به ۱۷ بار بگید "صداتون قطع و وصل میشه" و نزدیک به ۱۴ بار بشنوید که "صداتون رو ندارم"؛ تمام اینها البته زمانی اتفاق میافته که شما ثابت و بی حرکت و عصاقورت داده دقیقاً در نقطه ای خاص ایستاده اید و تکان نمیخورید مبادا که این ارتباط قطع شود... ولی زهی خیال باطل! چون اگر شما عین مترسک از جاتون تکون هم نخورید باز هم، دندتون نرم، چشمتون کور (دور از جون البته!) مکالمه قطه میشود!!!! من فکر میکنم آقایون ایرانسل این آنتن هاشون رو در حالت چرخشی قرار دادند؛ مثل این رستوران های گردان!!

اینه که آدم به غلط کردن میافته و مجبوره تلفن ها رو حتی المقدور جواب نده تا بعداً از طریق تلفن ثابت با اون بیچاره ای که بهش زنگ زده تماس بگیره و توضیح بده که "ببخشید که من به تلفن شما جواب ندادم؛ ولی از اونجایی که این سیم کارت های ایرانسل از توی لپ لپ در اومدند، من ترجیح میدم با تلفن ثابت از خونه به شما زنگ بزنم تا خدای نکرده مادر و خواهر ایرانسل مورد عنایات ویژه قرار نگیرند!"

از من به شما نصیحت، به هیچوجه سراغ این سرویس نروید؛ چون اصولاً ما تو مملکتی داریم زندگی میکنیم که دائم اعصاب و روانمون باید سرویس بشه؛ برای همین خودتون دیگه با اعصاب و روان خودتون بازی نکنید! مگه خُلید؟
امیدوارم شرکت ایرانسل این همه هزینه های میلیونی (یا شاید میلیاردیِ) تبلیغش رو یه کم صرف بهبود آنتن دهی و سرویس دهی شون بکنه.
آمین یا ارحم الراحمین!

تبلیغ می کنیم 11

سازمان دیده بان حقوق بشر را که به خاطر دارید؟
دیروز در وبگردی های جور واجور با سازمان دیده بان حقوق مشتری آشنا شدم. این سازمان   طرح البته کارش رو تازه شروع کرده و هنوز شاید خیلی جا نیافتاده باشه ولی میتونه در نوع خودش پایه گذار حرکت جدید و متفاوتی باشه که اگه استمرار پیدا کنه واقعاً کار ارزشمندیه.

متاسفانه تو ایران، موقع خرید، برعکس کشورهای متمدن هیچوقت حق با مشتری نیست و معمولاً این فروشنده است که طاقچه بالا میذاره و کمتر پیش میاد با فروشنده های خوش برخورد و مبادی آداب رو به رو بشیم و با خیال راحت بتونیم از کم و کیف چیزایی که میخواهیم بخریم اطلاعات پیدا کنیم. نمیشه در کمال آرامش به کالایی که قصد خریدش رو داریم فکر کنیم و خیلی چیزا رو سبک و سنگین کنیم و معمولاً جوی به وجود میاد که انگار به فروشنده بدهکاریم بابت این فکر کردن ها و بالا پایین کردن ها.

این سازمان طرح با این ذهنیت داره فعالیت میکنه که بتونه در مواقعی که حقی از مشتری زایل میشه، ازش حمایت کنه. البته جاهای کمی رو الان تحت پوشش داره ولی نفس این حرکت و این ایده به نظرم خیلی جالب اومد و بهتره که ازش حمایت بشه تا شاید روزی جاهای بیشتری رو تحت پوشش قرار بده. به هر حال عده ای وقت و انرژی* گذاشتند و میذارند برای اینکه تو فرهنگ این جامعه بشه حرکتی نو و موثر انجام داد و اگر ادعا میکنیم مشکل این مملکت رو در درجهء اول باید تو ریشه های فرهنگی پیدا کنیم و اونا رو حل کنیم، بد نیست با عضو شدنمون یه کم از این حرکت نوپا حمایت کنیم و اون رو به بقیه هم معرفی کنیم.

من همین دیروز عضو شدم و .... شما هم برید اینجا و عضو بشید. مجانیه به خدا!!!

*البته آقای رستگار تو کامنتی که گذاشتند توضیح دادند که این طرح با هزینهء شخصی داره اداره میشه. آدم گاهی اوقات کم میاره که چطور بعضیا میتونند انقدر از خودشون مایه و وقت بذارند و کاری و حرکتی انجام بدند. دست مریزاد!

تبلیغ می کنیم 10

در راستای تجربه... اجرای تئاتر در کافی شاپ
"تنش - عادت - تنش"
کاری از علیرضا طاهری - سید میلاد شجره

مکان: کافه شارونا
زمان: چهارشنبه ۱۶.۰۰
آدرس: پاسداران - انتهای گلستان پنجم - پلاک ۱۵۸
تلفن: ۲۲۹۶۹۵۳۹

---------

چند هفتهء پیش بود که با میلاد آشنا شدم. خیلی اتفاقی تو کافه شارونا به مطالعه و قهوه و باخ مشغول بودم که اومد تو کافه و از طرحش برای اجرای یه تئاتر تجربی کوتاه (چیزی حدود ۱۵ دقیقه) صحبت کرد و بالاخره بعد از صحبت های فراوان با آقای شاکری (صاحب کافه) زمان برنامه شون و نوع کار و این حرفها مشخص شد.
من خودم از اینکه برنامه چه چیزی هست اطلاعی ندارم و با توجه به اینکه اصولاً تئاتر تجربی، باید تئاتر تجربی باشه حتا سعی نکردم که بفهمم ... ولی خیلی مشتاقم که ببینم چی هست و از همهء اونایی که به این مقوله علاقه مندند و چهارشنبه بعد از ظهرشون خالیه جداً خواهش میکنم که بیایند و ببینند کار این دو هنرمند جوان را که به نظرم بچه های خیلی خوبی میومدند.

برای راحت تر پیدا کردنِ کافه شارونا: از میدان هروی به سمت شرق (شمس آباد) بیایید و دقیقاً آخر خیابون و تو قسمت انتهایی سر بالایی ( اصطلاحاً به تپه شمس آباد معروفه) سمت چپتون میتونید کافه شارونا رو پیدا کنید.
منتظر حضور سبز و زرد و ارغوانی و مشکی و قهوه ای همه تون هستیم در ضمن! البته ما که هیچکاره ایم ولی حضورتون باعث دلگرمی بچه ها میشه.

تبلیغ می کنیم 9

باید برای اعتماد یه نوشتهء دو قسمتی دربارهء آلبوم هایی که همایون شجریان توشون خونده بنویسم و از دیروز داشتم به این ۵ تا آلبوم گوش میکردم. از این ۵ تا آلبوم، ۴ تاش خیلی معمولی و تا حدی پیش پا افتاده بودند؛ منظورم از نظر آهنگسازیه البته! اما از بین اینها، یکی شون واقعاً جالب و به قول قطبی "محشر" بود!
آلبوم "نقش خیال" رو علی قمصری ساخته و واقعاً نشون داده با وجود سن کمش آهنگساز قابلی هست و شاید در آینده ازش بیشتر بشنویم. فضای کارهای قمصری به شدت تحت تاثیر کارهای علیزاده هست و این از همون قطعهء اولِ این آلبوم کاملاً معلومه! سبک نوازندگی قمصری هم تا حدی تحت تاثیر علیزاده است و گذشته از این تاثیرپدیری هایی که برای این نسل به نظرم طبیعی میاد، قمصری کلاً آهنگساز و موزیسین خیلی خوبی به نظر اومد.

با اینکه این آلبوم مال ۳ سال پیش هست اما اگر هم ازش حرفی به میون اومده، بیشتر دربارهء "آلبوم شجریان" بودنش بوده و به کار آهنگساز اصلاً توجهی نشده که به نظرم خیلی بی انصافیه. جایی هم خوندم که تنها نقطهء مثبت این آلبوم خوانندگی همایون بوده و ... ! که خب بهتره اونایی که موسیقی سنتی و کلاسیک رو دنبال میکنند، این آلبوم رو گوش بدن تا بی پایه بودن این حرفها رو کاملاً درک کنند.

علی قمصری رو نه دیدم و نه میشناسم! باید الان حدود ۲۵ سال سن داشته باشه و شنیدن کاری مثل "نقش خیال" تو ۲۲ سالگی ازش واقعاً حیرت انگیزه. به نظرم به شدت با استعداد میاد و بعدها میتونه حرفهای زیادی تو ژانر کاری خودش برای گفتن داشته باشه.

به همهء اونایی که موسیقی سنتی و کلاسیک رو دوست دارند شنیدنِ این آلبوم رو به شدت پیشنهاد میکنم. 

تبلیغ می کنیم 7

اینکه بعد از مرگ چه بلایی سر جسممون میاد همیشه یکی از دغدغه های اصلی ذهنم بوده. اصولاً برای مدتهای درازی، خودِ مرگ و دنیای بعد از مرگ و مسالهء روح و ... ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و اینکه حالا الان من چه دیدی نسبت به این موضوع دارم نه اونقدر واضحه که بتونم بیانش کنم، نه اون قدر ارزشمنده که کسی بخواد برای خوندنش وقت بذاره.

همیشه آرزوم بوده بعد از مرگم، جسدم رو بسوزونند. از زیر خاک رفتن و سنگ قبر داشتن و نوشته های جانسوز و بعضاً احمقانهء روی سنگ قبر ها همیشه بدم اومده. اما خب؛ از اونجایی که تو مملکتی بسیار آزاد و باز زندگی میکنیم و دموکراسی و انسان گرایی یکی از ارزشمندترین دستاوردهای دولتِ ایران در حال حاضر به حساب میاد، مطلع شدیم که حتی بعد از مرگمون هم اختیار جسدمون رو نداریم و به زور هم که شده باید باز بریم زیر خاک تا شاید رستگار بشیم. اینه که آرزو کردم تو غربت بمیرم تا این دردسر یه کمی کمتر بشه... اونجا شاید خاکسترمون رو بتونند بریزند تو دریای مدیترانه یا آدریاتیک یا حتی همین رودخونهء "پو" بغل دستِ خودمون*!!
چیزی که میخواستم بنویسم اصولاً یه بحث متفاوته اما وقتی سر صحبتِ مرگ و این حرفها باز شد نمیدونم چرا یهو این داغ دوباره تازه شد و فکر و ذهنم ناخودآگاه رفت سمتِ این آرزوهای دست نیافتنی!!!

کمک کردن به دیگران و زندگی بخشیدن بهشون شاید یکی از زیباترین کارهای ممکن باشه. اینکه آدم بدونه اگر تو کل مدت عمرش (خودم رو میگم... به کسی بر نخوره!) هیچ کار مفیدی نکرده و خری آمد و خری زیست و خری هم رفت، دستِ کم بعد از مرگش شاید بتونه به درد کسی بخوره؛ اینکه آدم انقدر شانس داشته باشه که تو شرایط مرگ مغزی قرار بگیره و بتونه بعضی از اعضاش رو به آدم دیگه ای هدیه بده؛ تصور اینکه اهدای کلیه، یا قلبِ من بتونه یه زندگی رو نجات بده باعث میشه فکر کنم اگر توی این چند ده سال زندگی، کمتر برای دور و بری هام فایده ای داشتم حداقل بعد از مرگم میتونم کسی رو نجات بدم (البته من که نه! اون جراحی که عمل پیوند اعضا رو انجام میده، داره این کار مهم رو به سرمنزل مقصود میرسونه). 
این شد که وقتی با این سایت آشنا شدم و یه کم توش سیر و سیاحت کردم، بلافاصله رفتم و مراحل ثبت نام رو انجام دادم تا کارتش رو داشته باشم و همیشه با خودم حملش کنم تا اگر اتفاقی برام افتاد و خداوند منان رضایت داد تا با بردنِ من آرامش رو به جمعی هدیه بده(!) رضایت خودم رو بابت اهدای بعضی از اعضای بدنم که قابلیت پیوند زدن و هدیه کردنشون وجود داره اعلام کرده باشم.
اینه که دیدم اگر کسانی هستند که اینجا رو میخونند و با من تا حدی هم عقیده هستند بد نیست یه سری به این سایت بزنند و وقتی مطالبش رو خوندند اگر دوست داشتند، ثبت نام کنند. البته این مساله کاملاً شخصیه و خیلی ها هم هستند که به طور کلی با این فلسفه موافق نیستند. اونها خب مسلماً نمیرن حتا این سایت رو باز کنند! زور که نیست! مخاطبِ امروز من اون دسته نیستند.

*رودخونهء پو از پایین ِ کرمونا، شهری که من توش زندگی میکنم میگذره و به نوعی مرز طبیعی ِ بین حومهء کرمونا و پیاچنتزا به حساب میاد.

تبلیغ می کنیم  6

همیشه کتاب و کتابخونی و به طور کل مطالعه یکی از ضروریت های زندگی ام بوده. همیشه تو کتابفروشی ها و لوازم التحریر فروشی ها از خودم بی خود میشدم و پاهام میلرزید. هیچ هدیه ای رو بهتر از کتاب نمیدونم و معمولاً کمتر کسی بهم کتاب هدیه میده.
این اواخر (منظورم این ۷-۸ سال گذشته است) بازار ماهنامه و مجله و فصلنامه هم خیلی گرم شده و بعضی اوقات آدم میتونه نمونه های فرهنگی نابی توشون پیدا کنه. یکی از این نمونه ها فصلنامهء "جشن کتاب" هست که من حدوداً دو ماه پیش و خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. البته این فصلنامه عمر زیادی نداره و بهار امسال شمارهء پنجمش رو منتشر کرده ولی خوشبختانه یه مجموعهء کامل از چهار نسخهء قبلی ش هم تو کتابفروشی های معتبر باید هنوز باشه.
این فصلنامه - بر عکس اون چیزی که آدم اولش تصور میکنه - تمام هم و غمش رو نذاشته رو کتاب. بلکه یه بخش رو کاملاً به داستان کوتاه و نقد و نظر اختصاص داده و در ضمن پره از مطالب جالب و خوندنی تو زمینه های دیگهء فرهنگی و هنری مثل سینما، شعر، موسیقی و ...!
یکی از ویژگی هاش - که خب مطمئناً برای من خیلی جذاب بود - این بوده که همراه با هر نسخه از این فصلنامه شما یه سی دی هم به طور رایگان دریافت میکنید و توش از موسیقی انتخابی ِ کارشناس موسیقی ش میتونید استفاده کنید. البته تو چهار نسخهء اول حضور و توضیحاتِ موسیقایی خیلی کم بود ولی از شمارهء پنجم این سی دی که به صورت MP3 هم هست یه کم پر و پیمون تره و توضیحاتش هم یه کم مبسوط تر!

به خصوص شمارهء آخرش یه نگاه تاریخی داره به افسانهء "لیلیت" که همیشه برای من جذاب بوده و شاید منبع الهامی بشه برای یک اثر موزیکال؛ پروژه ای که در حال حاضر فقط دارم بهش فکر میکنم.

اینه که بهتره این فصلنامه رو یه بار هم که شده تهیه کنید و ببینید میتونه برای شما هم جذابیت داشته باشه یا نه.

این هم سایتش که میتونید اطلاعات جامع تر و دقیق تری ازش به دست بیارید.

-----------

آخرین داستانک هومن در اعتماد +

تبلیغ می کنیم  5

دو سه ماهیه که با کارهای سهیل نفیسی آشنا شدم و به نظرم خیلی حس خوب و قوی ای پشت کارهاش وجود داره که آدم رو به طرف خودش جذب میکنه. آلبومش رو البته پارسال خریده بودم اما تنبلی و نامیزون بودنِ روحی باعث شده بود که اون رو هم مثل خیلی از سی دی های دیگه بذارم یه گوشه و بیخیال گوش کردنش بشم.
اما امسال دو سه تا از دوستان عزیز بهم پیشنهاد دادند که حتماً کارهاش رو گوش کنم. در واقع جوری که ازش حرف میزدند اصلاً شبیه به حرف زدن در موردِ یه خوانندهء پاپِ رو مُد نبود. مثلاً عشق نامجو ها رو که دیدین چطور ازش حرف میزنن؟!! این شد که کنجکاوی من تازه بیشتر تحریک شد.
وقتی آلبوم ری را رو گوش کردم فهمیدم این حرفها بیخود نبودند. آلبوم واقعاً زیبا و دوست داشتنیه و فضاش آدم رو حسابی درگیر خودش میکنه. شخصاً از دو قطعهء "پریا" و "عاشقانه" بیشتر از بقیه لذت بردم. نه اینکه بقیه بد باشند؛ من بیشتر از اون دو قطعه خوشم اومده بود.
قراره که به احتمال خیلی زیاد سه شنبهء هفتهء بعد هم یادداشتی دربارهء آلبوم ری را برای روزنامهء اعتماد بنویسم که هر وقت چاپ شد، لینکش رو میذارم اینجا.

هفتهء بعد از چهارشنبه تا جمعه، سهیل نفیسی تو کاخ نیاوران اجرای زنده داره که اگر از سبک موسیقی اش خوشتون میاد بهتره که حتماً تشریف ببرید و ببینید که به نظرم باید جالب و دیدنی باشه.

محل تهیهء بلیت ها:
نشر ماهریز [تلفن:‌ 88011034]
نشر چشمه [تلفن: 88922071]
دارینوش [تلفن: 22000400 – 22000600]
ققنوس [تلفن:‌22738007 – 22728007]
فرهنگ و آهنگ [77537464]

اطلاعات تکمیلی (+)


یکی دیگه از خاطرات هومن تو اعتماد امروز (+)

تبلیغ می کنیم 4

اولندش که ما اصولاً این قضیهء تبلیغ در هفته را میخواستیم بی خیالش بشیم ولی میبینیم که نمیشه به همین راحتی از کنار خیلی از مسائل گذشت!

دومندش هم اینکه از اونجایی که ما فقط یه دونه داداش داریم و خیلی هم دوستش میداریم و این صوبتا، این هفته میخوایم برای داداشمون (آقای خدای سابق) تبلیغ در کنیم!

سومندش، نه اینکه بخوایم آدرس کلینیک و شماره تلفون و این حرفاش رو بذاریم اینجا ها...نه! به اندازهء کافی سرش شلوغ هست و نیازی به تبلیغ امثال ما نداره! (اینم گفتم که بیشتر کلاس گذاشته باشم!!!)

چهارمندش اینکه این خان داداش ما وقتی دید ما چهار تا مقاله تو اعتماد چاپ کردیم، برای اینکه جلو داداش کوچیکه کم نیاره رفت سراغ نوشتن! آخه یکی نیست بگه خب مردِ مومن، تو اول یه وبلاگ برای خودت راه بنداز بعد با هم صحبت میکنیم! هر چی ما گلو و حنجره و بعضی جاهای دیگه مون رو پاره کردیم که تو رو به مولا بیا یه وبلاگ درست کن و توش هفته ای یکی دو بار بنویس جواب داد: "من وقت نوشتن ندارم؛ من تایپ کردن بلد نیستم؛ من در شأنم نیست وبلاگ بنویسم و اخ و پیف و این صوبتا!"

پنجمندش از اونجایی که مرغ همسایه اصولاً چیزیه تو مایه های غاز، وقتی روزنامهء اعتماد به خان داداشمون پیشنهاد داد هفته ای یه بار براشون قلمفرسایی کنه و از خاطرات و مصائب و مشکلات و نکات بامزه و بی مزه ای که تو زمینهء کاریش اتفاق میافته هفته ای یه دونه ش رو بفرسته خیابون خواجه عبدالله (دفتر اعتماد)، خان داداش هم یه یا علی گفت و عشق آغاز شد...یعنی چیز؛ ببخشید، یعنی خلاصه قبول کرد که بنویسه!

اینه که از این هفته، هر هفته پنجشنبه ها میتونید یادداشت های آقای خدای سابق رو تو اعتماد و تو صفحهء گزارش اجتماعی بخونید. قراره که هر بار یکی از اتفاقات جالبی که تو این چند سال کار طبابت براش اتفاق افتاده رو بنویسه و باید باور کنید که هیچ جایی از داستان های نوشته شده ساختگی نیستند و همه شون کاملاً با واقعیت منطبق و سازگار هستند. (دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ....ما خودمان به چشم خودمان بعضی هاش را دیدیم....!!!)

اینه که تشریف ببرید اینجا و بخوانید و رستگار شوید!

تبلیغ می کنیم  3

یکی از لذتبخش ترین کارهای ممکن کشف کردن، یا بهتر بگم پیدا کردن، یه وبلاگ باحالِ خوب یا یه وبسایت جالبه که متاسفانه تو این دوره و زمونه خیلی کار سختی شده. قدیم تر ها کافی بود صفحهء اول پرشین بلاگ یا بلاگفا رو باز کنی و از روی لیست وبلاگهای به روز شده دو سه تایی رو که اسم های جالبی داشتند باز کنی و غرق بشی تو کشف لذت پیدا کردن یه وبلاگ جدید. الان که دیگه همهء وبلاگها شدند عکس و س*کث و مزخرفات! یا پر شدند از شعرهای بی سر و ته....یا عکس های بی سر و ته یا خاطرات بی سر و ته!
اینه که وقتی یه وبلاگ باحالِ جدید پیدا میکنی تا درجاتی از ذوقمرگ شدن میتونی پیش بری.
تبلیغ این هفته مربوط میشه به وبلاگ "گردون هفته" که از طریق دوست خوبم نازلی پیداش کردم و دو سه هفته است که دنباش میکنم. 
ویژگی ِ این وبلاگِ جالب، اینه که یه جورهایی به صورت سِلکتیو بهترین های هفته رو از دید خودش (البته با کمک بعضی از دوستاش) معرفی میکنه. این مساله به این معنا نیست که من هرچیزی که اونجا معرفی شده رو قبول داشته باشم (یا اصولاً بشناسم) ولی نفس همین حرکت که از دید من خیلی حرفه ای و با تعقل انجام میشه در نوع خودش ارزشمنده.
در عین حال نویسندهء این وبلاگ با نوشتن جملهء "ارایه چهره ای روشنفکرانه از شخص شخیص خودمان" از همون اول تکلیف خواننده رو با این واقعیت روشن میکنه که سر و کارش با یه وبلاگ به شدت تخصصی نیست، بلکه یه آدم معمولی مثل همهء ما داره میاد تو این وبلاگ و هفته ای یه بار بهترین چیزهایی که خونده، یا دیده، یا شنیده، یا  اتفاقاتی که براش قابل تامل بوده رو با بقیه به مشارکت میذاره.

رک و پوست کنده بگم که از وبلاگ اصلی ِ نویسندهء "گردون هفته" خیلی خوشم نمیاد. نه اینکه از محتواش بدم بیاد ها... مساله اینه که به نظرم ظاهر ِ وبلاگ یه جوریه که آدم رو جذب نمیکنه به خوندن و دنبال کردن (فونت بزرگ و صفحهء زیرین آبی که چشم رو اذیت میکنه و لینک های سرمه ای و ... که از ویژگی های وبلاگنویسی ِ امروزی یه کم به دوره). ولی برعکس، تو "گردون هفته" یه قالب ساده رو میبینیم که تو حرفه ای ترین حالت ممکن از همون بار اولی که بازش میکنی دلت میخواد همینطور دنبالش کنی. (امیدوارم که امیر عزیز برای تلخ مثل عسل یه قالب قشنگ تر و حرفه ای تر انتخاب کنه!)
چیزی که نفهمیدم و امیدوارم امیر عزیز برام توضیح بده اینه که نمیدونم چرا پست های گردونِ هفته از گردون شمارهء ۶۰ شروع شده و نه از شمارهء ۱. شاید قبلاً جای دیگه ای گردون هفته ای وجود داشته که به شمارهء ۵۹ رسیده؟ این تنها نکته ای بود که برام خیلی واضح نبود.

به هر صورت، ما که چند وقتیه مشتری پر و پا قرص این وبلاگ هستم و امیدوارم که امیر عزیز همینطوری با پشتکار زیاد به نوشتن و به روز کردنش ادامه بده.

تبلیغ می کنیم  2

اگر هوس خوردن مرغ کنتاکی کردید بهترین کار اینه که تلفن رو بردارید و به رستوران باگت یه زنگ بزنید و یه سه تیکه یا دو تیکهء ساده یا اسپایسی سفارش بدید!
مدتها بود که مرغ سوخاری و کنتاکی تا این حد بهم نچسبیده بود و از وقتی اومدم ایران منتظر موقعیتی میشم تا زنگ بزنم به باگت و غذا سفارش بدم.
باید بگم که باگت کلاً منوی خوبی داره و غذاهاش واقعاً خوبه. سرویس دهی شون هم خیلی خوبه و چه کسانی که غذا رو میارن دم خونه و چه اونایی که پشت تلفن هستند واقعاً با کمال ادب با مشتری برخورد میکنند (البته این مساله عادیه ولی تو ایران یه کمی غیر عادیه!!)

از باگت سالامی اش هم نگذرید که واقعاً خوشمزه است. به خصوص نونی که ازش استفاده میکنند واقعاً نون عجیب و غریبیه و تو استفاده از سس هم واقعاً استادانه کار میکنند.
سالاد کلم ِ این رستوران هم نسبتاً خوبه! قبلنا بهتر بود و الان نمیدونم چرا یه کم سُسش رو عوض کردند و دیگه مثل قبل نیست. پیتزاهاش البته چندان قابل پیشنهاد دادن نیست ولی به نسبت پیتزاهایی که تو ایران دیده میشه بد نیست.

به هر حال بشتابید و بشتابید اگر دلتون یه کنتاکی اسپایسی ِ نسبتاً تند و خوشمزه خواست فقط به این باگت زنگ بزنید که دو تا شعبه هم داره؛ ببینید کدوم به شما نزدیک تره!

شعبه ۱: خیابان پاسداران، نبش بوستان دهم. ۲۲۵۵۰۳۴۹ - ۲۲۵۵۰۳۶۷ - ۲۲۷۶۸۳۱۰
شعبه ۲: خیابان ولیعصر، پایین تر از چهارراه پسیان، جنب بانک ملی. ۲۲۰۲۵۱۱۶ - ۲۲۰۲۵۱۱۳

---------

پ.ن (نیمچه تبلیغ هفته!): شمارهء بیستم فرهنگ و آهنگ منتشر شد.آخرین یادداشت من دربارهء محسن نامجو رو میتونید اونجا بخونید. متاسفانه لینکش تو وبسایت فرهنگ و آهنگ نیست و باید خودِ مجله رو بخرید. فرهنگ و آهنگ رو تو معتبرترین کتابفروشی ها و خوشگل ترین دکه ها(!) میتونید پیدا کنید!! 

تبلیغ می کنیم  1

تو این مدتی که ایران هستم، یا شاید بهتر باشه بگم از سه هفتهء قبل به این طرف پنجشنبه ای نیست که به ذوق خریدن هفته نامهء اعتماد از خواب بیدار نشده باشم. گذشته از اینکه کلاً هفته نامهء خوندنی و جالبیه بیشتر از همه داستان های مینیمالیستی سروش صحت یکی از مهم ترین دلایل برای این علاقهء شدید الوصف من شده!

بهتون پیشنهاد میکنم حتماً این سه داستان رو بخونید و اگر دوست دارید لذت بیشتری ببرید به ترتیب بخونید:

داستان اول
داستان دوم
داستان سوم

اول داستان ها رو بخونید و بعد ادامهء این یادداشت رو!
داستان اول به طرز خیره کننده ای عجیبه و یه جور غیرقابل باور بودنِ بی نظیری توش هست که در عین حال باعث میشه خواننده اش با وجود بهتی که از خوندن آخرین کلمه هاش داره بتونه اون لحظه رو حس کنه. نمیدونم؛ یه جور عجیبی زیباست.
داستان دوم هم انگار یه جور ادامهء همون داستانه و تا حدی میشه گفت همون بهت رو ایجاد یکنه ولی نه به اندازهء قبلی.
داستان سوم البته دیگه اون کوبندگی رو نداره و میشه گفت تا حدی عاشقانه است و همین عدم حضور کوبندگی و ایجاد بُهت، که باعث میشه با اون دو تای قبلی کاملاً فرق داشته باشه، خودش بزرگترین بهتِ این داستانه!! چون خواننده ای که پیگیر بوده (مثل من که بلافاصله بعد از خرید روزنامه جلوی همون دکه ایستادم به خوندن این داستان!) و منتظر یه اتفاق هست این بار هیچ چیز غیرمترقبه ای پیدا نمیکنه و همین یه جورایی خودش جالبه. این شوک، این بار یه جور دیگه وارد میشه!

تبلیغ می کنیم ... 0

نه اینکه حالا چون نصف اعضای گروه پارسیان از رفقام هستند بخوام ازشون تعریف کنم ها....ولی خریدن سی دی مرگ فرشته رو هم به همه تون پیشنهاد میکنم که واقعاً کاریه حرفه ای و تمیز. اجراهای بی نظیر، تنظیم های فوق العاده و خلاصه که اگر به موسیقی آمریکای لاتین علاقه دارین حتماً این آلبوم رو باید گوش کنید.
به نظر من بهترین تراک این آلبوم قطعهء لیبرتانگو بود که مازیار ظهیرالدینی استادانه تنظیمش کرده!
فکرش رو بکنید که تو دو تا ازقطعه ها پیمان یزدانیان هم به عنوان نوازندهء مهمان باهاشون همکاری کرده! چه شود!!!

خدایا چی میشد از این گروه ها (مثل پارسیان یا گروه کر نوری) فقط یه دونه نداشتیم و مثلاً هفت هشت تا از همین گروهها میتونستیم داشته باشیم؟
وقتی آدم کار حرفه ای و درست رو میشنوه امیدوار میشه...به ایران و آینده اش با تمام سختی ها و مشکلاتش آدم میتونه امیدوار باشه و حس کنه هنوز هم هستند کسانی که کارشون رو بلدند و درست و حسابی از پس تمام سختی ها برمیان و با یه تفکر درست و با اتکای به دانش و تجربه شون میتونند یه حرکت مثبت انجام بدند.

مازیار عزیز، علی گُل، سهراب مهربون، پورنگ عزیز ... بقیه ای که خیلی نمیشناسمتون، دمتون گرم و دستتون درد نکنه!

تبلیغ می کنیم  ... 1-

بخونید!

البته امیدوارم اونایی که با دیدن وبلاگ این آقا کهیر میزنند یه کم عقلشون رو به کار بندازند و یه کم هم پیشداوری ها رو کنار بگذارند و سعی کنند این نوشته رو حس کنند که چیزی نیست جز حس!

تبلیغ می کنیم ... 2-

امروز آهنگی رو شنیدم که به نظرم یکی از بهترین کارهای ساخته شده در زمینهء موسیقی بی کلام تو ایران میتونه به حساب بیاد. 
قطعه ای به اسم شالی زار که اجرایی هست از گروهِ سنتورنوازان به سرپرستی سیامک آقایی. استفادهء بی نظیر از ۵ سنتور و تنظیمی استثنایی، برگرفته از یک موسیقی محلی باعث شده از وقتی به خونه اومدم تا همین الان فقط بشینم و چندباره و چندباره این کار رو گوش کنم.
سر فرصت باید بشینم و بقیهء قطعه های این مجموعه رو هم گوش کنم ولی شالی زار به قدری زیبا و استادانه نوشته و اجرا شده که دلم نیومد سیراب نشده ازش بگذرم.

اونایی که موسیقی بی کلام ایرانی رو دوست دارند، از شنیدن این کار مطمئناً لذت خواهند برد. چیزی که تو این کار به نظرم جالب میاد طرز فکر و شناخت عالی اعضای این گروهه که از سازی مثل سنتور که پر دردسر ترین ساز ایرانی از نظر کوک و یا قابلیت های فنی و اجرایی هست تونستند اثری به وجود بیارند که نقصی نشه توش پیدا کرد و شنونده رو با خودش ببره به دوردستها.

خریدن این دی وی دی رو به همهء اونایی که دغدغهء موسیقی دارند پیشنهاد میکنم و آرزو میکنم که از این گروه کارهای جدید و بهتری بشنوم.

---------

پ.ن: این آقای آقایی و اعضای گروهشون نه پسرخالهء من هستند و نه دوست و آشنا! من خودم برای بار اول مصاحبه ای ازشون خوندم و کنجکاو شدم که کارشون رو بشنوم و به عنوان کسی که موسیقی، دغدغهء اصلی زندگیشه حس میکنم میتونند آیندهء روشنی داشته باشند. همین!  

نوشته ای از پدرام جوادزاده در همین زمینه (+)

جلال نامه

سنگی بر گوری اثر جلال آل احمد که يکی از زيبا ترين کتاب هاييه که تا حالا خوندم و خوندنش رو به همه تون پيشنهاد می کنم. اون رو می تونين اينجا يا تو وبلاگ سنگی بر گوری (که توش فقط همين داستان وجود داره!)بخونين. يه نقد هم از اسد سيف در رابطه با اين داستان پيدا کردم که اينجا پيداش می کنين. اگر می خواين زندگی نامهء آل احمد رو از زبان خودش بخونين بياين اينجا و اگر هم دوست دارين که يه داستان به نام جشن فرخنده از جلال بخونين اينجا رو کليک کنين!

حال کنين چقدر لينک گذاشتم براتون

بچه ها:

اين وبلاگ مال «ارغوان» رو ببينيد.......پر از اطلاعات خوب و مفيده:

http://arghavan.persianblog.com